منبر فروختم، سخنم را فروختم.....
منبر فروختم؛سخنم را فروختم
تا صندليِّ انجمنم را فروختم
دورِ لبانِ سُرخِ مرا عنكبوت بست
تا خنده ي شِكَرشِكَنَم را فروختم
گفتند؛شاامِ گوركَنِ پير مي شوم
رفتم به خانه و كفنم را فروختم
گندابه اي بلند شد از دختران كال
رفتم به شهر تا كه تنم را فروختم
از بس به شعرهاي من ايمان نداشتي
اين واژه هاي گوركَنم را فروختم
بي ظرفيت ترين زنِ دنيا،تَنِ من است
يوسف نگشته پيرهنم را فروختم
بيچاره مَرد! از دَرِ كاباره آمد و
مي گفت:حيف شد كه زنم را فروختم!
حالا براي بوسه كمي دير گشته است
دير آمدي غزل؛دَهنم را فروختم!
ديگر براي يافتنم شهر را نگرد
من عمري است كه وطنم را فروختم!
از محموعه شعر دندان درد
تا صندليِّ انجمنم را فروختم
دورِ لبانِ سُرخِ مرا عنكبوت بست
تا خنده ي شِكَرشِكَنَم را فروختم
گفتند؛شاامِ گوركَنِ پير مي شوم
رفتم به خانه و كفنم را فروختم
گندابه اي بلند شد از دختران كال
رفتم به شهر تا كه تنم را فروختم
از بس به شعرهاي من ايمان نداشتي
اين واژه هاي گوركَنم را فروختم
بي ظرفيت ترين زنِ دنيا،تَنِ من است
يوسف نگشته پيرهنم را فروختم
بيچاره مَرد! از دَرِ كاباره آمد و
مي گفت:حيف شد كه زنم را فروختم!
حالا براي بوسه كمي دير گشته است
دير آمدي غزل؛دَهنم را فروختم!
ديگر براي يافتنم شهر را نگرد
من عمري است كه وطنم را فروختم!
از محموعه شعر دندان درد
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ ساعت 18:56 توسط میثم رنجبر
|