شعر از منظر رهبر معظم انقلاب

(بر گرفته از کتاب فرهنگ در منظر مقام معظم رهبری، تدوین امیر سیاهپوش و علی آقاپور، انتشارات نشر شهر)

اهمیت شعر

شعر وسیله ای بسیار مهم برای تبلیغ دین است

چرا امام صادق(عليه‌الصلاةوالسلام) ـ طبق روايت ـ فرمودند كه هر كس يك بيت شعر درباره‌ى حادثه‌ى عاشورا بگويد و كسانى را با آن بيت شعر بگرياند، خداوند بهشت را بر او واجب خواهد كرد؟ چون تمام دستگاههاى تبليغاتى، براى منزوى كردن و در ظلمت نگهداشتن مسأله‌ى عاشورا و كلا مسأله‌ى اهل‌بيت، تجهيز شده بودند تا نگذارند مردم بفهمند چه شد و قضيه چه بود. تبليغ، اين‌گونه است. آن روزها هم مثل امروز، قدرتهاى ظالم و ستمگر، حداكثر استفاده را از تبليغات دروغ و مغرضانه و شيطنت‌آميز مى‌كردند. در چنين فضايى، مگر ممكن بود قضيه‌ى عاشورا ـ كه با اين عظمت در بيابانى در گوشه‌يى از دنياى اسلام اتفاق افتاده ـ با اين تپش و نشاط باقى بماند؟ يقينا بدون آن تلاشها، از بين مى‌رفت[1].

اين‌كه فرمودند: «من قال فينا شعرا و بكى أو أبكى وجب له الجنة» ـ كسى شعرى درباره‌ى ما بگويد و چشمى را بگرياند، بهشت بر او واجب مى‌شود ـ معنايش چيست؟ معنايش اين است كه بهشت را ارزان كرده‌اند؟ بهشتى كه اين همه بايد عبادت كرد تا به آن رسيد، آيا آن را اين‌طور دم دستى كرده‌اند؟ يا نه؛ آن كار، آن شعر گفتن و تسخير دل با آن شعر و انتقال يك مطلب در آن روز، آن‌قدر مهم بوده كه به خاطر آن اهميت، جا داشته است كه در مقابل يك بيت شعرى كه اين‌گونه تأثير مى‌گذارد، بهشت را به او وعده دهند. هر وقت شعر شما اين اثر را داشته باشد، بدون بروبرگرد، همان وعده‌ى بهشت در مقابلش وجود دارد. اين يك محاسبه‌ى كاملا منطقى و روشن است.

در زمان ما كه شما مى‌خواهيد شعر بگوييد يا شعر بخوانيد و مايليد در مقابلش اجر و منزلت «دعبل» و «فرزدق» را هم داشته باشيد، راهش چيست؟ راهش اين است كه همان خلأيى را كه آن روز «دعبل» يا «فرزدق» يا «كميت» يا بقيه‌ى شعراى اهل بيت با شعر خود پر مى‌كردند، پر كنيد. اين مطلبى است كه من هميشه به مداحان و شعراى عزيز مذهبى تذكر داده‌ام[2].

شما در بين كلمات ائمه(عليهم‌السلام) يا سيره‌ى آن بزرگواران، كسى را كه داراى چنين خصوصيتى است و اين‌گونه مورد توجه ويژه قرار داده باشند،كمتر مى‌بينيد؛ مگر آن افراد بسيار برجسته ـ مثل «هشام‌بن حكم» يا «مؤمن‌الطاق» ـ كه اينها در بين رجال شيعه، بى‌نظير و يا بسيار كم نظير بودند. ائمه(عليهم‌السلام)، امثال «هشام» و «مؤمن‌الطاق» را ستايش مى‌كردند و مورد توجه و علاقه قرار مى‌دادند؛ اما آن كسانى كه همين مدح و بيان فضايل را به زبان شعر بيان مى‌كردند ـ ولو آنچه كه مى‌گفتند، در حد اوج سخن «هشام‌بن‌حكم» هم نبود ـ مورد توجه و نوازش و احترام و تجليل و تكريم قرار مى‌دادند. علت اين كار چيست؟

شما ببينيد امام باقر و يا امام سجاد(عليهماالصلاةوالسلام) نسبت به «فرزدق» چه محبتى انجام دادند؛ در حالى كه «فرزدق» جزو شعراى اهل بيت نيست. او يك شاعر دربارى وابسته‌ى به دستگاههاى قدرت و يك آدم معمولى بود كه يك ديوان پر از شعر، راجع به همين حرفها و مبتذلاتى كه شعراى آن روز بر زبانشان جارى مى‌كردند، داشت؛ ليكن چون يك‌بار وجدان او بيدار شد و در مقابل قدرت، حق را بيان كرد ـ آن هم به زبان شعر ـ شما ببينيد كه امام سجاد(عليه‌الصلاةوالسلام) چه محبتى نسبت به او انجام مى‌دهد. يا بقيه‌ى شعرايى كه مربوط به اهل بيت بودند ـ مثل «كميت» و «دعبل» و «سيد حميرى» ـ و بقيه‌ى كسانى كه جزو شعراى اهل بيت محسوب مى‌شدند و به آنها علاقه‌مند بودند، همين وضعيت را داشتند.

خيلى از اينها، شعرايى هستند كه اگر چه نسبت به اهل بيت علاقه هم دارند، اما همه‌ى شعرشان درباره‌ى اهل بيت نيست. شما ديوان «دعبل خزاعى» را كه نگاه كنيد، اين‌طور نيست كه او از اول تا آخر، مدح اهل بيت را گفته باشد. خير، او يك شاعر است؛ ولى شعر او شعر سياسى و در جهت افكار و عقايد و محبت اهل بيت (عليهم‌السلام) و جزو پيوستگان به اين خاندان است. ولايت، يعنى پيوستن و وصل شدن و جزو پيوستگان و مواليان اهل بيت(عليهم‌السلام) قرار گرفتن. ببينيد اين «دعبل» ـ و همين‌طور «كميت» و ديگران ـ چه قدر در دنياى تشيع و در زمان ائمه(عليهم‌السلام)، مورد احترام و تجليل بوده‌اند. علتش چيست؟

آن چيزى كه جناب «دعبل خزاعى» در قصيده‌ى «مدارس آيات» بيان كرده، يا آن چيزى كه «كميت بن زيد اسدى» در قصايد «سبعه‌ى هاشميات» بيان نموده، يا آن حرفهايى كه سيد حميرى(رضوان‌الله‌عليه) در اشعار خود ذكر كرده است، بيش از حرفهايى كه بقيه‌ى شيعه مى‌گفتند و براى هم بيان مى‌كردند، نيست؛ اما چرا در نظر ائمه (عليهم‌السلام)، اين سخنان ارزش بيشترى پيدا مى‌كند؟ چون شعر است. آقايان، به اين نكته توجه كنند. مگر شعر چه خصوصيتى دارد؟ چون تأثير شعر در ذهن مخاطب بيشتر است. گاهى يك شاعر، يك بيت شعر مى‌گويد كه از چند ساعت حرف زدن يك سخنور توانا گوياتر است. يك بيت يا يك مصرع شعر، در ذهنها مى‌ماند و مردم آن را مى‌فهمند و تكرار مى‌كنند و نتيجتا ماندگار مى‌شود.

گاهى مى‌بينيد كه براى حفظ يك بناى اعتقادى يا عاطفى، آن قدر كه يك شعر اهميت دارد، چندين كتاب اهميت ندارد. همين دوازده بند معروف «محتشم» كه جزو اشعار قديمى مرثيه و مصيبت است، با اين‌كه مطالبى كه در اين كتاب و در اين دوازده بند هست، چيزى نيست كه امثال او، شبيه اين مطالب را در كتابهاى خود نياورده باشند؛ درعين‌حال، اشعار او تأثير خاصى دارد. غالبا هم چيزهاى ذوقى است.

... ببينيد اصلا با يك هنر و ذوق و ارايه‌ى سخن و به شكل خاصى، دل را متوجه مى‌كند. اهميت شعر، اين است.

... رفتار ائمه(عليهم‌السلام) اين گونه بود كه دعوت شعرى را تقويت مى‌كردند. فقط ائمه هم نبودند كه اين كار را مى‌كردند؛ نقطه‌ى مقابلشان هم همين‌طور بودند. يعنى همين خلفاى بنى‌اميه و بنى‌عباس، براى پيشرفت كار خود، محتاج شعر بودند و به شعرا پولهاى گزاف مى‌دادند تا براى آنها شعر بگويند. شعرا هم مى‌گفتند؛ چون پول و رشوه در ميان بود. حتى گاهى اوقات، بعضى از شعراى متمايل به اهل بيت، براى آنها هم شعرى مى‌گفتند؛ براى اين‌كه پولى بگيرند!

... آنها هم دنبال شعر بودند. خلفا به شاعران پول مى‌دادند، براى اين‌كه مثلا در مدح بنى‌اميه يا بنى‌عباس و در باب اين‌كه اينها برحقند، شعر بگويند. امروز هم پول مى‌دهند و مى‌گويند به ابتذال بكشيد و اسلام را قدح كنيد و اهل بيت را مورد مذمت قرار بدهيد و شيعه را خراب كنيد. الان در دنيا دهها نويسنده‌ى مزدور قلم‌به‌مزد وجود دارند كه صاحب ذوق و هنر هم هستند و از اين پولهاى بى‌حساب دلارهاى نفتى مى‌گيرند و كتاب مى‌نويسند. من ـ به قول مشهديها ـ برى كتاب از همين مواردى كه اينها عليه اسلام و تشيع و امام(ره) و جمهورى اسلامى و ماها نوشته‌اند، دارم. تبليغات است ديگر؛ تبليغات با شيوه‌هاى خوب، اما با محتواهاى بد. ببينيد چه قدر قضيه اهميت دارد.

حالا اگر مداحى بتواند يك شعر خوب را كه داراى مضمون و محتواى خوبى باشد، با صداى خوبى بخواند، شما ببينيد كه چه قدر خدمت بزرگى است. بسم‌الله، اين گوى و اين ميدان. منتها شرط اولش اين است كه شعر خوب باشد. اگر شعر خوب نبود، همه‌ى اين فضايلى كه ذكر كردم، هيچ كدام نخواهد بود. اين نكته را بدانيد. كسانى كه اين خصوصيات را داشته باشند، اگر يك قصيده را در مكان مناسب و با زبان و قالب و محتواى بايسته و حنجره‌يى مساعد بخوانند، شما ببينيد كه چه تأثيرى خواهد گذاشت. البته اين حنجره، مسأله‌ى مستحبى و نافله‌ى شعر است؛ فريضه‌اش همان شعر مى‌باشد. يعنى چنانچه شعر با صداى خوش همراه شد، تأثيرش مضاعف مى‌شود؛ اما در استخوان‌بندى اين كار، صداى خوش دخالتى ندارد. اگر صداى خوش بود و اين شعر را با آن محتواى خوب و با آن الفاظ زيبا و با آن مضمونى كه مورد نياز است، همراهى كرد، ارزش آن دو برابر مى‌شود. يقينا قصيده‌يى را كه كسى اين گونه بخواند، ارزش آن از يك سخنرانى يكساعته‌ى يك آدم دانشمند بيشتر است[3].

شعر مهیج است و وسیله ای است برای ارضای هیجانات جوانان

هيجان، فقط مخصوص اين منطقه‌ها نيست. اگر جوان بتواند منطقه‌ى مورد علاقه‌ى خودش را ـ هرچه كه هست ـ پيدا كند، به‌راحتى مى‌تواند آن هيجان را در خود ارضاء كند. مثلا آن هنگامى كه من جوان بودم و لباس طلبگى تنم بود، محدوديتهاى لباس و محدوديتهاى محيط وجود داشت؛ اما در عين‌حال ما هم هيجان داشتيم و آن هيجان ارضاء هم مى‌شد. چگونه؟ من به شعر علاقه داشتم. ممكن است باور اين براى شما خيلى سخت باشد. جلسه‌ى شعرى بود كه چهار، پنج نفر دوستى كه به شعر علاقه‌مند بودند، دو ساعت، سه ساعت مى‌نشستند و راجع به شعر حرف مى‌زدند و شعر مى‌خواندند. اين براى كسى كه به اين مقوله علاقه‌مند است، روحيه‌ى هيجانش را به همان اندازه ارضاء مى‌كند كه يك فوتباليست در ميدان فوتبال، يا يك علاقه‌مند به فوتبال در حين تماشاى فوتبال. بنابراين، ميدانها محدود نيستند[4].

اهمیت محتوا در شعر

الزاما هر شعر خوب از لحاظ هنرى، از لحاظ مضمون هم يك چيز عالى نیست

چنين نيست كه هر شعر خوب از لحاظ هنرى، از لحاظ مضمون هم يك چيز عالى باشد. نه، ممكن است مضمون آن، پست‌ترين مضامين باشد؛ كمااين‌كه در شعرهاى سعدى، فراوان وجود دارد. حتى اشاره كردم كه در شعر حافظ هم هست. به اعتقاد من، همه‌ى شعرهاى حافظ هم، شعر عرفانى نيست. در بين آنها، شعرهاى مادى بشرى هم پيدا مى‌شود كه مربوط به دوره‌هايى از زندگى اوست؛ شايد از جوانيهاى او باشد[5].

ببينيد چه مى‌خواهيد بگوييد؛ آن چيز درست را بگوييد

نكته‌ى ديگرى كه عرض مى‌كنم و مخصوصاً برادران جوان توجه كنند، مربوط به محتواست؛ ديگر مربوط به قالب نيست. آن نكته اين است كه قوام و خميرمايه‌ى شعر، همين خيالى است كه شما آن را پرواز مى‌دهيد. شما چيزهايى را مى‌بينيد كه چشم معمولى آنها را نمى‌بيند. آن رقت خيالتان، خيلى چيزها را به شما نشان مى‌دهد كه ما در چشم معمولى، آنها را نمى‌بينيم. اصلاً شعر، يعنى اين. اگر اين نباشد، شعر وجود ندارد. وقتى كه خيال را به سراغ مفاهيمى مى‌فرستيد كه مى‌خواهيد آنها را بياوريد، اين مفاهيم را سبك و سنگين كنيد. خيال، جسور و بى‌منطق است؛ طبيعتش اين است. خيال در جايى مى‌رود مى‌نشيند، كه جاى نشستن نيست. شما وقتى مى‌خواهيد آن را به داخل ذهن خودتان بياوريد، برايش لفظ درست مى‌كنيد؛ ولى حتماً سبك و سنگينش كنيد؛ زيرا هر يك كلمه شعر شما، اگر بناست در جايى اثر بگذارد، شما با آن همراهيد.

ببينيد چه مى‌خواهيد بگوييد؛ آن چيز درست را بگوييد. مثلاً فرض كنيد در همين شعرى كه الان خوانده شد، شما به فرودستان مى‌گوييد كه خون فرادستان را بريزند؛ در حالى كه به اين كليت، اصلاً درست نيست. ما اسلامى فكر مى‌كنيم؛ آنارشيستى كه فكر نمى‌كنيم. اين، تفكر آنارشيسم است؛ حتّى تفكرات چپ و افراطى و ماركسيستى و امثال اينها هم نيست؛ آنها هم اين‌طورى نمى‌گويند. من يقين دارم و برايم روشن است كه شما هم اين را نمى‌خواهيد بگوييد. جوان انقلاب، نمى‌تواند اين فكر را داشته باشد؛ اما حرف شما اين را مى‌گويد. مى‌گويد شما برو دستت را تا مرفق به خون فرادست خضاب كن! فرودست و فرادست، حدى كه ندارد. يعنى در اين سلسله مراتب اجتماعى و اقتصادى، هر كسى در هرجايى كه ايستاده، هم فرودست و هم فرادست است. وانگهى، ما كدام فرادست را مى‌زنيم؟ ما آن كس را كه ظالم و كافر و طاغى و متعرض به ديگران است، مى‌زنيم. ملاك، اينهاست. اگر نباشد، فرودست يا فرادست باشد، فرقى نمى‌كند.

شما الان اين كمند خيال را پرتاب كرده‌ايد و مفاهيم را صيد مى‌كنيد. خيال به هرجا كه مى‌خواهد، مى‌رود و شما گاهى نمى‌خواهيد؛ اما او مى‌رود. ليكن هرجا كه او رفت، ملاك نيست و به هرجا كه خيال رسيد، آدم آن را نمى‌كِشد. ممكن است شما تور را به دريا بيندازيد و عوض ماهى، لنگ كفش بيرون بيايد. در اين صورت، شما آن را بالا نمى‌كشيد و رهايش مى‌كنيد.

غرضم اين است كه مخصوصاً شما جوانان به اين نكات توجه بكنيد؛ چون قاعده‌ى يك دنياى جديد هستيد. آدم خودش را درست ارزيابى نمى‌كند. من تا حدى شايد بتوانم شماها را ارزيابى كنم؛ ولى شماها بيش از اين هستيد كه حتّى من ارزيابى بكنم. يعنى الان گوشت نويى بالا مى‌آيد و شما آن گوشت نوييد. آن گوشت نو، بعداً همه‌كاره‌ى اين دست است. تمام خطوط را او معين مى‌كند، علامت انگشت را او معين مى‌كند، اوست كه به آب و آتش مى‌خورد، و اوست كه حس مى‌كند. بنابراين در آينده، همه كار دست اوست. مواظب اين گوشت نو باشيد. شما كه پايه‌ى اين قاعده‌ى اصلى هستيد، به آن كارى كه انجام مى‌دهيد، توجه بكنيد[6].

 محتواهای مناسب برای شعر

1-   شعر آیینی و مذهبی بهترین عرصه شعر

 مناقب و فضائل ائمه را موضوع شعر قرار بدهید

محتواها را محتوائى قرار بدهيد كه مخاطب شما استفاده كند؛ يا يك منقبت قابل فهمى، يا يك فضيلت برانگيزاننده‌اى از اهل‌بيت (عليهم‌السلام) باشد كه اعتقاد و ايمان انسان را محكم كند. شما ببينيد مداحان اهل‌بيت (عليهم‌السلام) در دوران حيات معصومين (عليهم‌السلام) بر روى چه چيزهائى تكيه ميكردند. شعر دعبل، شعر كميت، شعر فرزدق ـ اين شعرهائى كه ائمه (عليهم‌السلام) اينها را تشويق كردند ـ بر روى چه چيزهائى تكيه ميكردند. شما نگاه كنيد ببينيد محتواى اين اشعار يا عبارت است از اثبات حقانيت اهل‌بيت با دليل، با استدلال ـ استدلالى كه در كسوت زيبا و لطيف شعر خودش را نشان ميدهد. شعر دعبل را نگاه كنيد ـ يا بيان فضائل اهل‌بيت (عليهم‌السلام)؛ همينى كه امروز در شعر اين خوانندگان عزيز ما هم چند بار تكرار شد. اشاره‌ى به ماجراى هل اتى، اشاره‌ى به ماجراى مباهله، اشاره‌ى به تعبيرات پيامبر مكرم نسبت به فاطمه‌ى زهرا (سلام الله عليها)، يا بيان درسهائى كه از زندگى آن بزرگواران ميشود گرفت كه نمونه‌ى شيرين كامل نزديك به زمان خودمان، شعرهائى است كه در دوره‌ى انقلاب ـ دوره‌ى اوج نهضت در سال 56 و 57 ـ در محرم، دسته‌جات سينه‌زنى، به ابتكار خود مداحان، خود مرثيه‌سرايان، خود را نشان داد. دسته‌ى سينه‌زنى توى بازار، توى خيابان سينه ميزد، نوحه ميخواند، ليكن هر كسى مى‌شنيد، ميفهميد كه امروز بايد چه كار كند؛ امروز بايد در كدام جهت حركت كند[7].

مقام فاطمه‌ى‌زهرا(سلام‌الله‌عليها) در خور آن است كه عقول برجسته‌ى انسانهاى بزرگ، در اصليترين رشته‌هاى تفكرشان بينديشند و زبانهاى فصيحترين و بليغترين گويندگان و شعرا و سرايندگان، آن انديشه‌ها را در قالب كلمات بياورند و سرشارترين ذوقها و جوشانترين طبعهاى فياض و سيال هنرمندان و شاعران، آنها را به صورت شعر و سخن منظوم، با بهترين گويشها و حنجره‌ها بيان كنند. اگر اين طور بشود، شايد ذهن بشر متوسط امروز و ما كه از معارف حقيقى الهى دوريم و كشش نداريم كه در ذهن و دل و روحمان، حقايق والا و متعالى را درك بكنيم، بتوانيم گوشه‌يى از فضايل و مدايح و مناقب و محامد اين بزرگوار را بفهميم و درك كنيم[8].

اين شعرى كه شما اسمش را شعر آئينى گذاشتيد و نامگذارى نامناسبى هم نيست- حالا شما شعر مذهبى را به نام شعر آئينى معرفى مى‏كنيد، عيبى ندارد- جزو بهترين عرصه‏هاى به كار بردن قريحه‏ى خداداد شعر و اين موهبت بزرگ است. اين قريحه، يك نعمت بزرگى است كه خدا به كسى عطا مى‏كند؛ اين نعمت را نبايد كفران كرد. شكرانه‏ى اين نعمت اين است كه انسان با اين قريحه يك چيزى بياورد وسط و به انسانها و افكار عرضه كند كه براى آنها مفيد باشد. نه اينكه من بخواهم خشك و جامد بگويم؛ با قطع نظر از سود و استفاده‏ى مستمع، شاعر به فكر دل خودش نباشد و حرف دل و احساسات خودش را نگويد؛ نه، اشكالى ندارد؛ يعنى بنا بر اين نيست كه ما سخن گفتن شاعر از دل و براى دل خود را نفى كنيم؛ ليكن مى‏خواهيم اين را بگوئيم كه در مقام تقويم و ارزيابى، اگر بناست شعر محتوائى داشته باشد، بهترين محتواها همين محتواهاى شعر دينى و شعر مذهبى است با عرض وسيع و گسترده‏اى كه دارد[9].

 سابقه شعر مذهبی در اشعار بزرگان

در بخشهائى از غزلهاى حافظ هم شعر مذهبى وجود دارد. البته من عقيده ندارم كه همه‏ى غزلهاى حافظ اين‏جورى است، اما بخش مهمى از غزلهاى حافظ در واقع شعر مذهبى به اين معنائى است كه مورد نظر ماست؛ يعنى بيان معرفت و بيان حقايق الهى است در يك قالب خاصى؛ كمااينكه مثنوى مولوى هم يك گنجينه‏اى از همين افكار الهى و معارف الهى است. بنابراين اينها محتواها و مضمونهاست، كه بهترين مصرف شعر اينهاست. البته انسان وقتى به تاريخ شعر نگاه‏ مى‏كند، مى‏بيند اين تقيد و احتياط به وسيله‏ى شاعران ما در طول تاريخ به كار نرفته؛ يعنى اين گوهر يك‏دانه را- به قول ناصر خسرو، «دُر درى» را- ريختند به‏پاى خوكها، مدح گفتند و چيزهاى بيخود و بى‏معنى به كار بردند؛ بعضى‏ها هم آن را در يك معانى مبتذلِ احساسى و شهوانى به كار بردند. اينها در واقع اسراف است؛ مصرف كردن قريحه‏ى شعرى در غير جاى خود و مورد خود است. البته در بين شعراى ما، شعرائى كه از اين قريحه حد اكثر استفاده را كردند و بهترين شعرها را گفتند، كم هم نيستند؛ ما در دورانهاى مختلف، از اينها داريم؛ هم در زمان خودمان داشتيم، هم در زمانهاى گذشته داشتيم؛ هم در سبكهاى مختلف، از دوران قديم، شاعرى مثل سنائى را داريم، شاعرى مثل ناصر خسرو را داريم. اينها اين قريحه را به كار بردند؛ آن كارى كه بايد بكنند، انصافاً كردند. همچنين سعدى را داريم. در دورانهاى بعد هم همين‏جور؛ شاعرى مثل صائب را داريم. البته صائب شعر بى‏تقيد به معانى و معارف كم ندارد، ليكن شعر معرفتى هم انصافاً خيلى دارد. اينها شعر اخلاق، شعر معرفت، آن هم در حد عالى و در بهترين‏ حدى كه واقعاً مى‏شود انسان شعر غزلى تعريف و بيان كند، گفته‏اند. بيدل هم همين‏جور. همه‏ى ديوان بيدل تقريباً شعر معرفتى است. من يك وقتى چند سال قبل از اين به دوستان مداح سفارش مى‏كردم كه به ديوان صائب نگاه كنند و شعرهاى اخلاقى را، شعرهاى معرفتى را، شعرهاى عرفانى را در آن پيدا كنند؛ كه كم هم نيست. اينها مضامين بسيار پخته‏اى است كه دلها را روشن مى‏كند.

در هيچ پرده نيست نباشد نواى تو


عالم پر است از تو و خاليست جاى تو

هرچند كائنات گداى درِ تواند


هيچ آفريده نيست كه داند سراى تو




ببينيد، وقتى يك مداحى با صداى خوش و با آهنگ زيبا اينها را در يك مجلسى بخواند، چه انقلابى در دل براى مستمع به وجود مى‏آيد. از اين شعرها بايد استفاده كرد. ديگران هم همين‏جور[10].

 مناجات هم جزو ی از شعر آئينى

نكته‏ى بعد اين است كه مناجات هم جزو شعر آئينى است. شعر آئينى فقط مسئله‏ى مدح و مرثيه نيست؛ مناجات هم جزو شعر آئينى است. براى اينكه مضمون مناجات را درست پيدا كنيم، بهترين مرجع، دعاهاست. دوستان با صحيفه‏ى سجاديه انس پيدا كنيد. اين قريحه‏اى كه من در شماها مى‏بينم، خيلى خوب مى‏توانيد مضامين صحيفه‏ى سجاديه را در قالب اشعارِ بسيار زيبا بياوريد. مرحوم بهجتى اردكانى- دوست قديمى ما- سى چهل سال پيش بخشى از دعاى ابو حمزه را به شعر آورده بود، كه براى من خواند. قسمتهاى سخت دعا هم بود- كه خود عبارت هم سخت است، مضمون هم سخت است- در عين حال ايشان توانسته بود اين دعا را به شعر بياورد. من الآن در ميان اين جوانها مى‏بينم قريحه‏ها و ذوقهائى كه از ذوق مرحوم بهجتى بالاتر است. من الآن در همين جلسه، قدرتهاى شعرى‏اى دارم مى‏بينم كه از قديمى‏ها و گذشتگان ما قوى‏تر و تيزتر و تواناتر هستند. شما مى‏توانيد مضامين دعاى عرفه‏ى سيد الشهداء (سلام اللَّه عليه) را به شعر بياوريد. دعاى عرفه‏ى امام حسين عاشقانه است. حضرت سجاد هم براى روز عرفه دعا دارند- در صحيفه‏ى سجاديه، دعاى چهل و هفتم، دعاى روز عرفه است- آن هم بسيار دعاى پرمغز و پرمضمونى است؛ اما دعاى امام حسين عاشقانه است، يك چيز ديگر است. اگر چنانچه آشنا بشويد، انس پيدا كنيد، دقت كنيد، از يك فقره‏ى اين دعا مى‏توانيد يك قصيده، يك مجموعه، يك قطعه، يك غزلِ خيلى قشنگ از آب در بياوريد. بنابراين براى مناجات و توحيد، از صحيفه و از دعاها استفاده كنيد. براى مناقب ائمه، از زيارتها، بخصوص زيارت جامعه‏ى كبيره استفاده كنيد. بنابراين شما ديگر هيچ احتياجى نداريد كه مبالغاتى را در ذهن خودتان خلق كنيد. آنچه كه بايد در باب ائمه (عليهم السّلام) گفته شود، در زيارت جامعه هست. شما مى‏توانيد يك فقره از فقرات زيارت جامعه را- حالا شايد صدها فقره است- انتخاب كنيد و با توجه به قريحه‏ى شعرى و تخيل و فرآورى ذهنى خودتان، يك غزل زيبا و ناب از آب در بياوريد. ظرفيت اين معارف اين‏قدر بالاست[11].

 ضرورت  مستند سازی اشعار آئینی به معارف بلند اسلامى و قرآنى

معارف بلند اسلامى و قرآنى را از خود قرآن و از نهج البلاغة و از بعضى از روايات اهل بيت- روايات اصول كافى در بخشهائى- اخذ كنيد. با اين منابع، انس پيدا كنيد. شعر آئينى خيلى دامنه‏ى وسيعى دارد و شما مى‏توانيد بر روى ذهنيت جامعه اثر بگذاريد. روايتى است در تحف العقول، كه وصيت امام صادق (عليه السّلام) است به عبد اللَّه بن جندب. همين‏طور قسمت قسمت است: يا ابن جندب، يا ابن جندب. اين روايت، پر از حكمت است. واقعاً همه‏ى چيزهائى كه ما براى خلقيات شخصى‏مان، معاشرتهاى اجتماعى‏مان، فعاليتهاى عموميمان و براى بناى تمدن اسلامى نياز داريم، در اين روايت و نظائرش پيدا مى‏شود. اينى كه عرض كردم، يك نمونه و مثال است؛ از اين قبيل نمونه‏ها زياد است و مى‏توانيد مراجعه كنيد. بنابراين شعر آئينى را متكى و مستند كنيد به اين معارف حقه‏ى الهيه، با اين منابعى كه عرض شد[12].

 ضرورت مضمون‏يابى در شعر آئینی

يك مسئله‏ى ديگر: انسان وقتى اين قريحه‏ها را مى‏بيند، اين ذوقهاى جوشان را مى‏بيند، واقعاً به شوق مى‏آيد. روى اين چند چيز خيلى تكيه كنيد: يكى مضمون‏يابى است. شما وقتى مى‏خواهيد يك مطلب را بيان كنيد، اين را با مضامين گوناگونى مى‏شود بيان كرد. مضمون‏سازى براى بيان يك حقيقت، يك هنر بزرگ شعرى است؛ كه البته مركز و منبع اصلى‏اش هم شعرهاى سبك هندى است؛ همين شعر صائب و شعر بيدل و شعر عرفى و شعر كليم. به اينها كه مراجعه كنيد، مى‏بينيد دستگاه مضمون‏سازى و مضمون‏يابى در آنجا فوق‏العاده وسيع است. خوشبختانه در تعبيرات دوستان هم مضمونهاى نو و زيبا كم نيست؛ من اين را مى‏بينم. يك مطلب را به چند لباس مى‏شود پوشاند؛ اسم هر لباسى را ما مى‏گذاريم يك مضمون. معناى مضمون‏دار اين است. پس يكى مسئله‏ى مضمون‏يابى است[13].

 ضرورت ترکیب سازیهای نو در شعر آئینی

ديگرى، تركيب‏سازى‏هاى نو است. خب، الآن در دوره‏ى انقلاب، زبان رائج متداول حرف زدن وارد شعر شده- چيزى كه در قبل از انقلاب معمول نبود- البته به‏شكلهاى مختلف؛ بعضى قوى هستند و از اين زبان به‏شكل خيلى زيبائى استفاده مى‏كنند، بعضى هم يك خرده سطحش پائين‏تر است. هيچ اشكالى ندارد كه ما از همين زبان محاوره‏ى معمولى و رائجِ خودمان براى بيان آن معانى و معارف استفاده كنيم؛ منتها با تركيبهاى نو، شكلهاى نو، واژه‏گزينى‏هاى نو[14].

 ضرورت درست‏گوئى در شعر آئینی

مسئله‏ى ديگر، مسئله‏ى درست‏گوئى است. دوستان بايد به اين نكته توجه كنند كه شعر بايستى از لحاظ موازين زبان، درست باشد؛ فعلها درست به كار برود، در جاى خود به كار برود؛ ارتباط بخشهاى جمله، ارتباط منطقى و قانونى باشد[15].

 ضرورت توجه به تأثیر محیط بر انسان در شعر آئینی

نكته‏ى ديگرى كه به نظر من براى مجموعه‏ى دوستانى كه شعر مذهبى مى‏گويند، مهم است، مسئله‏ى تأثير محيط است. البته منظور من محيط عمومى جامعه نيست. بديهى است كه محيط جامعه روى انسان اثر دارد. وضع اقتصادى، وضع سياسى، وضع اجتماعى، روى هر انسانى يك اثرى مى‏گذارد، روى شاعر هم اثر مى‏گذارد، طبعاً روى شعرش هم اثر مى‏گذارد؛ اين را نمى‏خواهم بگويم. محيطهاى خاص، حلقه‏هاى فرهنگىِ خاص روى ذهنها اثر مى‏گذارد. من مى‏خواهم بگويم شما جوان مؤمنِ مقيد و محب اهل بيت كه با يك عشق و شورى راجع به اهل بيت صحبت مى‏كنيد، شعر مى‏گوئيد، راجع به معارف الهى، راجع به توحيد، اين‏جور عاشقانه و زيبا سخنورى و سخن‏سرائى مى‏كنيد، توجه داشته باشيد كه محيطها شما را به سمت و سوهاى ديگر نكشاند. يعنى خودتان مراقب خودتان باشيد. در اين راه به خودتان ثبات قدم بدهيد و روزبه‏روز آن را تقويت كنيد؛ چون محيطهاى شعرى و هنرى و ادبى روى انسان اثر مى‏گذارد. من هميشه يك مثالى در ذهنم هست. شاعر مورد نظرم كه حالا اسم خواهم آورد، شاعر بزرگى است؛ محمد جان قدسىِ مشهدى. ايشان جزو شعراى برجسته‏ى سبك هندى است در دوره‏ى صفويه- قرن يازدهم- اشعارش جزو قوى‏ترين شعرهاست. من اعتقادم اين است كه بعد از صائب در آن سبك، واقعاً مثل محمد جان شايد يكى دو تا بيشتر نباشند. او در مشهد كه بوده، يكى از خادمان آستان قدس و مداح حضرت رضا بوده و شعرهايش شعرهاى دينى است و ديوانش هم پر از اين اشعار است. ديوان حاج محمد جان را نگاه كنيد؛ از اين قصائد زياد دارد. او بعد به هند سفر مى‏كند. همنشينى با امراى هند و سلاطين هند و آن دستگاه‏هاى بى‏بندوبارى كه آن روز بودند، اين آقا را كأنه از اين رو به آن رو مى‏كند. انسان مى‏تواند اين را در غزلهاى او ببيند. من خيلى اوقات به اين فكر هستم. اين شعر مال محمد جان قدسى است:

پارسا در مجلس رندان نشستن خوب نيست‏


هركه امشب مى نمى‏نوشد به ما منسوب نيست‏

در چنين فصلى كه بلبل مست و گلشن پرگل است‏


گر همه پيمانه‏ى عمر است خالى خوب نيست‏




يعنى يك مستِ رندِ الواتِ عرق‏خور تحويل محيط مجموعه‏ى شعرى داده شده؛ از كى؟ از آن انسانِ پارساى پاكِ متعبدى كه در مشهد مدح امام رضا را مى‏گفت! خب، آن محيط اين‏جور پرورش مى‏دهد. بنابراين مراقب محيطها باشيد؛ و اين هم با ارتباطهاى پيوسته‏ى شما با همديگر حاصل خواهد شد. به نظر من جلسات شعراى مادح اهل بيت- چه جوانها، چه پيش‏كسوتها و قديمى‏ها- با يكديگر، بايد جلسات مستمرى باشد. البته معنايش اين نيست كه لزوماً يك جلسه باشد؛ نه، بايد جلساتى وجود داشته باشد براى همين‏كه در اين محيط، استعدادهاى جوشان جوان رشد پيدا كند[16].

 

ضرورت پرداخت بیشتر به موضوعات مربوط به مسائل انقلاب، مسائل جنگ و دفاع مقدس در شعر آئینی

به برخى از موضوعات در شعرهاى آئينى كم پرداخته مى‏شود؛ از جمله موضوعات مربوط به مسائل انقلاب، مسائل جنگ و دفاع مقدس. البته در يك دوره‏اى خيلى خوب بود. همين آقاى مؤيد در زمان جنگ وقتى جنازه‏هاى شهدا را به مشهد مى‏آوردند، شايد هر روزى يا هرچند روزى يك غزل مى‏گفت و مداحها اينها را مى‏خواندند. ديگران هم مى‏گفتند. الآن جاى اين اشعار خالى است. هشت سال دفاع مقدس از لحاظ زمانى هشت سال بود، اما از لحاظ استمرار معنوى و فكرى و فرهنگى ممكن است قرنها ادامه داشته باشد. حماسه‏اى كه در دفاع مقدس به وجود آمد، انگيزه‏اى كه پشت سر اين حماسه وجود داشت، ريزحوادثى كه در اين مدت اتفاق افتاد، اينها چيزهائى نيست كه در ظرف ده سال و پانزده سال و بيست سال تمام شود. يكى از امانت‏دارها شما هستيد؛ بايد اين امانت را حفظ كنيد، بايد منتقل كنيد. البته حوادثِ روز به روز و نو به نو در انقلاب هست كه بايد به همه‏ى اينها رسيد، ليكن آن را هم نبايستى فراموش كرد. يكى از همين چيزهائى كه مربوط به جنگ است و از چيزهائى است كه ذهن من را مشغول مى‏كند، اين جانبازهائى هستند كه بعد از مدتى به شهادت مى‏رسند؛ اين خودش يك موضوع ويژه است؛ اين غير از شهيدى است كه در جبهه شهيد شده و درباره‏اش هم شعر گفته شده؛ اين انسانى است كه يك تجربه‏اى را گذرانده و رنجى را تحمل كرده، آخرش هم شهيد شده. بگرديد موضوعات اين‏جورى را پيدا كنيد. همچنين در موضوعات مربوط به مرثيه، مرثيه‏ى سيد الشهداء و قضاياى كربلا. خب، انسان مى‏بيند زبان‏حالهائى كه گفته مى‏شود، زبان‏حالهاى زيادى است؛ البته ممكن است بعضى‏اش هم مطابق با واقع نباشد، يعنى چيزهائى نباشد كه انسان بتواند آنها را تأييد كند؛ ليكن زمينه‏هائى وجود دارد. من مثلًا درباره‏ى مصيبت حضرت ابا الفضل (عليه الصّلاة و السّلام) به نظرم مى‏رسيد كه يكى از بخشهاى مهم و جذابى كه مى‏تواند اين مصيبت را بيان كند، همان زبان حال مادر حضرت ابا الفضل است؛ همان «لا تدعونّى ويك امّ البنين»، يا آن شعر ديگرى كه به ايشان منسوب است. خب، اين دو تا شعر است. البته اينها ترجمه‏ى شعرى هم شده، ترجمه‏ى خيلى جالبى نيست، خيلى قوى نيست؛ اما خود اين يك عرصه است: مادرى است؛ صورت قبر چهار جوانش را كه در كربلا شهيد شدند، در بقيع مى‏كشد و نوحه‏سرائى مى‏كند و حماسه مى‏آفريند. همه‏اش اشك ريختن و تو سر زدن هم نيست- البته اشك ريختن هست، اشكالى هم ندارد- بلكه حماسه‏آفرينى است، افتخار به اين جوانهاست. اين يك عرصه‏ى خيلى خوبى است، كه از اين‏گونه عرصه‏ها براى مصيبت خيلى بايد استفاده كرد. يا توصيف بعضى از حالات روحى قهرمانان كربلا، از جمله شبيه آنچه كه عمان سامانى گفته، كه لحظات رفتن حضرت سيد الشهداء به عرصه‏ى ميدان را تصوير مى‏كند- حالا چقدر واقعيت دارد، من نمى‏دانم؛ البته روضه‏خوانها مى‏خوانند- كه حضرت زينب آمدند جلو، راه را گرفتند و گفتگوئى بين اين دو بزرگوار انجام گرفت. عمان از اين گفتگو استفاده كرده براى تشريح شخصيت حضرت زينب.

كاى عنان‏گير من آيا زينبى‏


يا كه آه دردمندان در شبى‏




كه بعد دنبالش اين است: «زن مگو مردآفرين روزگار». ببينيد، از اين مناسبت- مناسبت گفتگوى اين برادر و خواهر- استفاده مى‏كند براى اينكه شخصيت حضرت زينب (سلام اللَّه عليها) را تشريح كند. اينها ميدانهاى مهمى است. يعنى شرح حالها و زبان حالها فقط بيان آن حالى كه در آن لحظه قهرمان داستان دارد، نباشد؛ بلكه مى‏تواند شرح خصوصيات او، شخصيت او، ظرافتهاى روح او و عظمتهائى كه در وجود او هست، باشد؛ اينها همه ميدانهاست[17].

 

2-   مسائل مبتلابه در جریان زندگی

ما بايد ببينيم، اين دوره‌ى از زندگى ملت و تاريخ ما، چه چيزى را مى‌طلبد

مى‌خواهم عرض بكنم كه من قدر اين نعمت را در وجود شماها مى‌دانم. طبيعتاً به همين نسبت هم انتظاراتى دارم.

يكى اين‌كه الان ما بايد ببينيم، اين دوره‌ى از زندگى ملت و تاريخ ما، چه چيزى را مى‌طلبد. اين، يك مسأله است. نمى‌شود هم به شاعر گفت كه شما فقط همين را بگو. نه، شاعر تابع احساسات و عواطف و درك عقلانى خود و تابع مسايلى است كه در سر راه زندگى او پيش مى‌آيد؛ اما در كنار آنها مى‌شود به شاعر گفت كه اين را هم محاسبه كن. ببينيد كه واقعاً امروز چه چيزى از شما توقع مى‌رود.

اين چيز بدى نيست كه آدم ببيند چه چيزى از او توقع مى‌رود؛ چون توقع، توقع يك ملت است. شاعر كه نمى‌تواند بگويد من از ملتم جدايم، يا به ملتم اعتنا نمى‌كنم. اگر كسى بگويد من با ملت نيستم، آن‌قدر ارزش ندارد؛ يعنى واقعاً در مقياس و معيار تاريخ، يك چيز بى‌ارزش است. كسى كه به مردم خود و به آن انتظار درست زمانه پشت كند، ولو چند روزى هم جلوه‌يى داشته باشد، اما جرقه‌يى بيش نيست. واقعاً اين نكته‌ى مهمى است كه آدم ببيند الان حيات اجتماعى اين ملت از او چه مى‌طلبد؛ دنبال آن برود.

من گاهى كه آثار مخالفان انقلاب و اسلام را ـ از هر گروهى كه هستند ـ مطالعه مى‌كنم، مى‌بينم كه اينها روى چند مسأله متمركز شده‌اند. آقايان بايد اين چند مسأله را پيدا كنند. شاعرِ امروز، بايد اين چند مسأله را پيدا كند و روى آنها متمركز بشود و حق زمان عمومى را نسبت به اين چند مسأله ادا كند. به نظر من، اين يكى از آن خلأهاست كه وجود دارد. البته چيزهاى بسيار خوبى وجود دارد كه آدم مى‌شنود. در همين جلسه هم چيزهاى خيلى خوبى خوانده شد؛ ليكن به نظر من، توجه جديترى را مى‌طلبد.

يك وقت شايد به بعضى از آقايان اين قضيه را دوستانه گفته باشم كه در سالهاى اول انقلاب كه شور و هيجان و جوشش عجيبى وجود داشت، با يكى از اين شعراى سابق صحبت مى‌كردم. او حقاً آدم بى‌ارزشى بود و ثابت كرد كه از لحاظ ارزشهاى انسانى و اجتماعى و معنوى و تاريخى، واقعاً بى‌ارزش است. افرادى همچون او، نه پس از پيروزى انقلاب، كه در دوران مبارزات مردم هم نشان دادند كه خيلى سبك و كم‌وزن هستند؛ هرچند طبع شعرشان بعضاً خوب بود. من به او گفتم: الان واقعاً انتظار مردم و انقلاب و كشور از شما، اين است. او به من گفت: ما فكر مى‌كنيم كه شاعر بايستى بر سلطه باشد، نه با سلطه! اين، معيارى شده بود كه بايد بر سلطه بود، نه با سلطه. يعنى اگر پيامبر(ص) يا اميرالمؤمنين(ع) هم در رأس كار بودند، آدم بايد به آنها بد بگويد؛ چون بايد بر سلطه بود، نه با سلطه! خود اين معيار، نشان‌دهنده‌ى بيمارى و عدم سلامت شخص است. من به او گفتم: اشكالى ندارد، شما بر سلطه باش. امروز ملت ايران، مجموعه‌ى مستضعفى هستند كه با سلطه‌هاى ظالم جهانى دارند مى‌جنگند. سالها به ما زور گفتند، قرنها به ما ستم كردند. بعد از قرنها، اين ملت سرى بلند كرده‌اند و با فداكارى و با خطر كردن، راهى را انتخاب كرده‌اند و دارند مى‌روند؛ اما نمى‌گذارند، اذيت مى‌كنند، روى مردم فشار وارد مى‌آورند، واقعاً نامردمى مى‌كنند و قوانين انسانى را زير پا مى‌گذارند. به او گفتم: اين سلطه است؛ با اين سلطه بجنگ. البته معلوم بود كه آماده نيستند و نمى‌خواهند چنين كارى را بكنند؛ به خاطر اين‌كه هيچ‌وقت با مردم همدلى نداشتند. اين آقايانى كه در آن دوران اختناق، داعيه‌ى مبارزه‌ى فرهنگى داشتند، غالباً اهل مبارزه نبودند. ادعايشان يك دروغ و يك فريب بود، وسايل فريب هم آن روز در اين‌جا فراهم بود، بعد هم همين‌طور ادامه پيدا كرد.

من عرض مى‌كنم كه آن كسانى كه تعهد شعر دارند، واقعاً بايستى به تعهد خود عمل كنند. توصيف امام در اين شعرهايى كه گفته شد، خيلى خوب بود؛ اما آن نكات برجسته‌ى زندگى امام ـ مثل تزكيه‌ى آن بزرگوار ـ بايد روشن بشود و اين‌قدر تكرار گردد كه به صورت حرف آخر، عميقاً در ذهنيت جامعه رسوخ كند[18].

 

3-   آرمانهای انقلاب

برای تبلیغ تمام آرمانهای انقلاب باید شعر خوب و رسا گفت

يك نكته‌‌‌‌‌‌‌اى كه در اينجا وجود دارد اين است كه شعر انقلاب بايد در خدمت مفاهيم انقلاب باشد. خب در بين شماها كسانى هستند كه شعرهاى آئينى ميگويند. شعرهاى مذهبى و شعرهاى مربوط به ائمه (عليهم‌‌‌‌‌‌‌السّلام) را، به اصطلاحى كه حالاها باب شده، تعبير ميكنند به «شعر آئينى». هستند؛ انصافاً شعرهاى خوبى هم گفته ميشود؛ بعضى‌‌‌‌‌‌‌ها هم اشعار مربوط به جنگ و دوره‌‌‌‌‌‌‌ى دفاع مقدس يا مربوط به شهدا يا مربوط به جانبازان و اينها را ميگويند. اينها خيلى خوب است؛ ليكن ـ پارسال هم من اشاره كردم به اين معنا ـ اهداف و آرمانهاى انقلاب منحصر در اينها نيست. انقلاب يك مجموعه‌‌‌‌‌‌‌اى از ستاره‌‌‌‌‌‌‌هاى درخشان آرمانى را بالاى سر ما قرار داده و ما را به حركت و پرواز و جهش به سمت اين نقاط نورانى دعوت كرده. ما هم امتحان كرديم، ديديم ميتوانيم پرواز كنيم؛ ديديم اين پرواز ممكن است. البته در دوره‌‌‌‌‌‌‌ى دفاع مقدس نمونه‌‌‌‌‌‌‌هاى بارزش ديده شد و ديديم وقتى اين ملت به سمت اين آرمان‌‌‌‌‌‌‌ها پر بگشايد، ميتواند خوب حركت بكند؛ اما بسيارى از اين آرمانها هنوز بالاى سر ماست؛ ما بايد حركت كنيم: به سمت عدالت بايد برويم، به سمت اخلاق بايد برويم، به سمت استقلالِ به معناى حقيقى كلمه ـ شامل استقلال فرهنگى كه از همه عميقتر و دشوارتر است ـ بايد برويم، به سمت بازيابى حقيقى هويت اسلامىـ ايرانى خودمان بايد برويم.

در امتحانهائى از قبيل همين حوادثى كه حول و حوش انتخابات پيش آمد ـ بعد از انتخابات و قبل از انتخابات ـ ديديم كه در همين زمينه‌‌‌‌‌‌‌ها ضعفها و مشكلاتى داريم. اين حوادث براى ما نعمت بزرگى است؛ از اين جهت كه ضعفهاى خودمان را بشناسيم؛ مثل رزمايشهائى كه نيروهاى مسلح راه مى‌‌‌‌‌‌‌اندازند. رزمايش اصلاً براى همين است كه اين يگان نظامى يا اين سازمان نظامى، نقاط ضعفش را پيدا كند. هدفى را ميدهند، فرمان صادر ميشود كه به سمت آن هدف حركت بكنند؛ بعد چشمهاى بصير و بينائى ـ در همه‌‌‌‌‌‌‌ى رزمايشها اينجور است ـ مى‌‌‌‌‌‌‌ايستند و از بالاى صحنه، صحنه را نگاه ميكنند. مى‌‌‌‌‌‌‌بينند كه بله، در فلان نقطه، ضعف وجود دارد يا بعضاً ناتوانيهاى مزمن وجود دارد. اين براى ما يك رزمايش شد. البته به اختيار خود ما پيش نيامد؛ بر ما تحميل شد؛ اما خوب شد؛ ضعفهاى خودمان را فهميديم. بنابراين اين آرمانها، بالاى سر ماست و بايد به سمت اين آرمانها حركت كنيم؛ آن وقت اين ضعفها برطرف خواهد شد. اين هم يك نكته است.

خب، در اينجا شاعر چه نقشى دارد؟ مردِ هنرى و مردِ فرهنگى ـ مرد شامل زنها هم ميشود ـ يعنى انسانِ هنرى و انسانِ فرهنگى، در اين صحنه چه وظيفه‌‌‌‌‌‌‌اى دارد؟ به نظر من وظيفه خيلى سنگين است، خيلى بزرگ است. مهمترين وظيفه هم تبليغ و تبيين است؛ «الّذين يبلّغون رسالات اللَّه و يخشونه و لا يخشون احدا الّا اللَّه»؛ اين يك معيار است؛ حقيقتى را كه درك ميكنيد، آن را تبيين كنيد. كسى انتظار ندارد برخلاف آنچه كه ميفهميد حرف بزنيد. نه، آنچه را كه ميفهميد، بگوئيد. البته براى اينكه آنچه ميفهميد درست و صواب باشد، بايد تلاش و مجاهدت كنيد؛ چون در حوادثِ فتنه‌‌‌‌‌‌‌گون، شناخت عرصه دشوار است، شناخت اطراف قصه دشوار است، شناخت مهاجم و مدافع دشوار است، شناخت ظالم و مظلوم دشوار است، شناخت دشمن و دوست دشوار است. اگر بنا باشد يك شاعر هم مثل ديگران گول بخورد، فريب بخورد و بى‌‌‌‌‌‌‌بصيرتى به سراغش بيايد، اين خيلى دون شأن يك انسان هنرى و يك انسان فرهنگى است. پس بايد حقيقت را فهميد؛ بعد هم بايد همان حقيقت را تبليغ كرد. نميشود با شيوه‌‌‌‌‌‌‌هاى سياسى ـ شيوه‌‌‌‌‌‌‌هاى سياستگران و سياستمداران ـ در عالم فرهنگ حركت كرد، اين خلاف شأن فرهنگ است. در عالم فرهنگ بايستى گره‌‌‌‌‌‌‌گشائى كرد؛ بايستى حقيقت را باز كرد، بايستى گره‌‌‌‌‌‌‌هاى ذهنى را باز كرد. و اين تبيين لازم دارد، يعنى همان كار انبياء؛ فصاحت و بلاغتى هم كه گفته‌‌‌‌‌‌‌اند در بيان لازم است، بلاغتش به اين معناست. اگر چه كه بلاغت را در كتب فنى به معناى مطابقه‌‌‌‌‌‌‌ى با مقتضاى حال معنا ميكنند، اما آن يك معناى خاصى از بلاغت است؛ معناى اوّلى و صريح بلاغت اين نيست؛ بلاغت يعنى رساندن، بلاغ يعنى رساندن. اينى كه مثلاً ميگويند حافظ اين شعر فصيح و بليغ را گفته، بليغش يعنى چه؟ يعنى مناسب مقتضاى حال گفته؟ چه ميدانيم ما آن وقتى كه اين شعر را گفته، مقتضاى حال بوده يا نبوده! ما الان داريم نگاه ميكنيم؛ بحث اقتضاى حال نيست؛ يعنى رساست. بليغ يعنى رسا؛ رسا بگوئيد، روشن بگوئيد، مبيَّن بگوئيد؛ اما آنچه را كه ميفهميد بگوئيد؛ هيچ انتظار نيست ـ حق هم نيست كه انتظار باشد ـ كسى بر خلاف فهميده‌‌‌‌‌‌‌ى خودش حرف بزند. سعى هم بكنيد كه آنچه كه فهميديد درست باشد.

من به شما عرض ميكنم كه اين حركت عظيم انقلاب اسلامى، يك حركت تمام شده نيست. حالا يك گوشه‌‌‌‌‌‌‌ى از لشكر آن من و شمائيم كه حالا يك ذره مثلاً اهل ادب و فرهنگ و اينها محسوب ميشويم؛ «و للَّه جنود السّماوات و الارض»؛ لشكر او زمين و آسمان نميشناسد؛ «و كان اللَّه عزيزا حكيما»؛ خدا عزيز است ـ عزيز يعنى غالبِ لايغلب، يعنى بى‌‌‌‌‌‌‌نياز از همه ـ من و شما هم حالا يك گوشه‌‌‌‌‌‌‌اى از كار را در دست ميگيريم. اين حركت عظيمى كه با انقلاب اسلامى شروع شد، يك حركت تمام شده نيست؛ مطلقاً تمام شده نيست، آن حركت ادامه دارد. همينى كه حالا معمول شده كه در بيانها و در تلويزيون و توى تبليغات و توى دادگاه و توى زبان همه، ميگويند: جنگ نرم؛ راست است، اين يك واقعيت است؛ يعنى الان جنگ است. البته اين حرف را من امروز نميزنم، من از بعد از جنگ ـ از سال 67 ـ هميشه اين را گفته‌‌‌‌‌‌‌ام؛ بارها و بارها. علت اين است كه من صحنه را مى‌‌‌‌‌‌‌بينم؛ چه بكنم اگر كسى نمى‌‌‌‌‌‌‌بيند؟! چه كار كند انسان؟! من دارم مى‌‌‌‌‌‌‌بينم صحنه را، مى‌‌‌‌‌‌‌بينم تجهيز را، مى‌‌‌‌‌‌‌بينم صف‌‌‌‌‌‌‌آرائى‌‌‌‌‌‌‌ها را، مى‌‌‌‌‌‌‌بينم دهانهاى با حقد و غضب گشوده شده و دندانهاى با غيظ به هم فشرده شده عليه انقلاب و عليه امام و عليه همه‌‌‌‌‌‌‌ى اين آرمانها و عليه همه‌‌‌‌‌‌‌ى آن كسانى كه به اين حركت دل بسته‌‌‌‌‌‌‌اند را؛ اينها را انسان دارد مى‌‌‌‌‌‌‌بيند، خب چه كار كند؟ اين تمام نشده. چون تمام نشده، همه وظيفه داريم. وظيفه‌‌‌‌‌‌‌ى مجموعه‌‌‌‌‌‌‌ى فرهنگى و ادبى و هنرى هم وظيفه‌‌‌‌‌‌‌ى مشخصى است: بلاغ، تبيين؛ بگوئيد، خوب بگوئيد. من هميشه تكيه بر اين ميكنم: بايستى قالب را خوب انتخاب كنيد و هنر را بايستى تمام عيار توى ميدان بياوريد؛ نبايد كم گذاشت، تا اثر خودش را بكند.

مي‌بينيد، ديگران با اين كارهاى هنرمندانه‌‌‌‌‌‌‌اى كه بعضاً دارند، دارند يك باطلهائى را تبليغ ميكنند؛ شگفت اينكه ما هم همان حرفها را قبول ميكنيم! همين سريال كره‌‌‌‌‌‌‌اى كه دارد پخش ميشود و همه دارند آن را مى‌‌‌‌‌‌‌بينند، يك تاريخ‌‌‌‌‌‌‌سازى و افسانه‌‌‌‌‌‌‌ى باطل است؛ آدم اگر بخواهد توى شاهنامه بگردد و اينجور داستانى را پيدا كند، ده پانزده تا از اين داستانها ميشود پيدا كرد. منتها طرف هنر به كار برده؛ وقتى كسى هنرمندانه كار ميكند، پاداشش همين است كه جنابعالى هم كه هيچ علاقه‌‌‌‌‌‌‌اى به آن تاريخ و به آن فرهنگ نداريد، مى‌‌‌‌‌‌‌نشينيد و با كمال علاقه گوش ميكنيد و خواهى نخواهى آن فرهنگ را جذب ميكنيد! اين خاصيت هنر خوب است[19].

 الزامات و شرایط ارتقا شعر و شاعری

 برای رسیدن به پله های بالا باید تلاش کرد

برادرانى كه اهل شعر و هنر هستند، بدانند كه اين وادى، يك وادى خيلى طولانى و پُردامنه است. شما نبايد خيال كنيد كه مثلاً صد غزل و قصيده و قطعه و امثال اينها گفته‌ايد و حالا شاعر درجه‌ى پنجمى شده‌ايد كه درجه‌ى يكش سعدى يا فردوسى است؛ نه، شما هر وقت خواستيد خودتان را محاسبه كنيد، حالا بدون اين‌كه من بخواهم يك عيار همه‌جايى به شما ارائه كنم، همين‌طور تقريبى و ميانگين و با حذف تعارفات مى‌گويم كه بايد مثلاً فرض كنيد او 100 است و شما مثلاً 8 يا 9 هستيد. البته ممكن است بيشتر هم باشيد؛ مثلاً ممكن است در مقابل 100 او، شما 19 باشيد؛ اما شما اين‌گونه فرض نكنيد، تا بتوانيد خودتان را به آن 100 نزديك كنيد؛ و اين مى‌شود.

الان اين زبانهايى كه شماها داريد و من مى‌شنوم و قبلاً شنيده‌ام و بعضى از اشعار بچه‌هاى گوينده‌ى شاعر حوزه را ديده‌ام، مى‌بينم كه مى‌شود شما ترقى و حركت كنيد؛ به شرطى كه متوقف نشويد.

ما متأسفانه بعد از انقلاب، در باب ادبيات و هنر، دچار بليه‌يى هستيم. اين مراحل چندين‌گانه‌ى هنر را اگر ده پله فرض كنيم، پله‌ى اول و دوم و سوم و چهارم را خوب و سريع مى‌پيمايند؛ اما به آن پله‌هاى پنجم و ششم كه رسيدند، ناگهان مى‌بينيد كه ايستادند! ما توقف‌كرده‌ى در پله‌هاى وسط خيلى داريم؛ يعنى آن شور و جوش انقلابى، فقط همان چند پله‌ى اول را حركت داد! آيا شور انقلابى تمام شده است؟ نه، آن‌جا مانع وجود دارد. مانع چيست؟ بدگمانى و تصور اين‌كه انسان ديگر به بيشتر از اين احتياج ندارد! البته يك احتمالش هم اين است كه كسانى خيال كنند نمى‌توانند برسند. نه، الحمدللَّه بچه‌هاى انقلابى ما همتشان خيلى بالاست؛ اما گاهى درباره‌ى خود در اشتباه هستند و خيال مى‌كنند كه حالا ديگر بس است؛ الحمدللَّه شعر خوانديم و تحسين هم كه شد و در راديو هم كه خوانده شد!

در دنيا هر شعرى را در راديو نمى‌خوانند؛ اما چون همه‌ى دستگاههاى جمهورى اسلامى مردمى است، تقريباً همه نوع شعر خوانده مى‌شود؛ حتّى در همين برنامه‌ى «در انتهاى شب» ـ كه حالا آقايان اين‌جا هستند ـ شعرهاى خيلى سست و سطح پايينى خوانده مى‌شد! سابقها من اين برنامه را بيشتر مى‌شنيدم و تا آن‌وقت قهراً بيدار مى‌ماندم و گوش مى‌كردم؛ اما حالا شايد يك سال بشود كه نشنيده‌ام، يا كمتر شنيده‌ام؛ چون حالا مى‌خواهم زودتر بخوابم. آدم حيفش مى‌آمد كه آن گوينده‌هاى به آن خوبى، اين شعرهاى سست را بخوانند؛ مثل اين‌كه آدم با خط خوشى بردارد شعر بدى را بنويسد!

پس، شما براى رسيدن به آن بالا بالاها همت بگماريد و هيچ قانع نشويد. اگر من تحسين كنم، يا ديگرى تحسين كند، اين تحسين را نبايد به معناى اين فرض كرد كه اين شعر بى‌عيب است؛ نه، الان ممكن است كه فرضاً در يك مجمع ادبى، شاعر استادى هم شعرى بخواند، انسان اعتراض كند؛ يك شاعر متوسطى هم شعرى بخواند، آدم احسنت بگويد. اين احسنت، ناظر به چيز ديگر است؛ آن اشكال هم ناظر به يك چيز ديگر. توجه كنيد كه شعرهاى شما بايد حتماً صيقل بخورد. غير از صيقل خوردن، اصلاً شما بايد كاملاً بتنيد؛ اين‌قدر بتنيد كه شعر پخته بشود و قدرت پيدا كند[20].

با حفظ اصول و قواعد شعری می شود حافظ و سعدی شد

مطلب دوم اين است كه برادرانى هستند كه استعدادهاى خيلى خوب دارند و اصلاً از آنها شعر مى‌جوشد. در همين يكى، دو ماه اخير، اثر چند نفر از اينها ـ مثل آقاى ميرشكاك و آقاى احمد عزيزى ـ را خواندم و به اين‌كه اينها واقعاً شاعرند و داراى سليقه‌ى فياض و جوشانى هستند، اذعان قلبى پيدا كردم. البته شايد من كتابهاى آقايان ديگر را نخوانده باشم و اثر اين چند نفر را تصادفاً ديده باشم.

آقايانى كه اين خصوصيات را دارند، به نظر من نبايد اكتفا كنند كه شاعر خوبى در حد كنونى هستند؛ بلكه همتشان را بگذارند كه در حد حافظ و سعدى و مولوى و فردوسى بشوند. عقيده‌ام اين است كه مى‌شود؛ منتها شروطى دارد كه بايد عمل بشود. اگر كسى بگويد كه ما كجا و حافظ كجا، ما كه حافظ نمى‌شويم، بايد گفت كه اگر حافظ و سعدى و مولوى و فردوسى نمى‌توانيد بشويد، سلمان ساوجى و صائب تبريزى كه مى‌توانيد بشويد؛ اگر چه من صائب را كمتر از آن اوليها نمى‌دانم. به نظر من، مايه‌هاى استعدادى در اين حد هست كه در رده‌هاى جوان، يك شاعر ماندگار تاريخ داشته باشيم. البته اين شرايطى دارد[21].

اصول شعر

بايستى به اصول شعر پايبند بود

بايستى به اصول شعر پايبند بود. من به شعر نو و كهنه كارى ندارم. من شعر نو را هم اگر واقعاً شعر باشد، قبول دارم. اشكال خيلى از شعراى شعر نو در اين است كه اصلاً شعرشان، شعر نيست. آنها چون نمى‌توانند شعر كلاسيك بگويند، به چيزى مى‌پردازند كه وزن و قافيه نخواهد؛ خودشان را راحت مى‌كنند! شعر نو، اگر واقعاً شعر باشد، گاهى از شعرهاى كلاسيك هم خيلى بهتر است. همين شعراى معروف سبك نوى نيمايى كه در اين بيست، سى سال اخير معروف بودند، چهار، پنج نفرشان حقيقتاً شعراى بزرگى هستند كه شعرشان هم همه‌ى خصوصيات يك شعر خوب را دارد. بنابراين، فرقى نمى‌كند؛ ليكن قواعد شعر بايد محفوظ بماند. اگر قواعد شعر محفوظ نماند، فايده‌يى ندارد و اصلاً شعر خوب نيست.

منظور از قواعد، قواعد لفظى به معناى وزن و قافيه نيست كه در سبكهاى مختلف يكسان نمى‌باشد؛ بلكه يك چيزهاى ديگر است. شعر بايستى انسجام طولى داشته باشد؛ يعنى از اول تا آخر شعر را كه شما خوانديد ـ جز غزل، كه البته غزل هم حتّى به يك معنا آن ارتباط را دارد؛ اگرچه معروف شده كه ندارد ـ آن انسجام و ارتباط را بيابيد. يك قصيده، انسجام مى‌خواهد. يك مثنوى، به طريق اولى انسجام مى‌خواهد. نمى‌شود كه ما دو بيت را پشت سر هم بخوانيم؛ ولى ربط بيت دوم به بيت اول معلوم نباشد، يا آسان نباشد و نشود آن را خواند. اين، اصلاً خروج از قواعد شعر است[22].

1ـ شعر باید کیفیت  داشته باشد

 

حدود بيست سال پيش، اين حرفها را مى‌زديم و خيلى، آنها را مى‌شنيدند؛ ولى نمى‌فهميدند كه ما چه مى‌گوييم. مى‌گفتيم فقط درباره‌ى خال و خط خيالى چهره‌ى ائمه(عليهم‌السلام) شعر نسراييد. شعر گفتن درباره‌ى زلف و ابروى و چشم و عارض امام كه تعريف نيست. حالا ابروى اميرالمؤمنين(صلوات‌الله‌عليه) كمانى باشد يا نباشد، مگر در شخصيت او چه‌قدر اثر مى‌گذارد؟! زلف او افشان باشد يا نباشد، مگر چه‌قدر اثر مى‌گذارد كه حالا بياييم در قصيده‌يى كه مى‌خواهيم راجع به اميرالمؤمنين بسراييم، از زلف اميرالمؤمنين بگوييم! البته، حالا به نظرم كم شده است. ان‌شاءالله كه الان اين چيزها نباشد. وقتى مى‌گفتيم چرا اينها را مى‌گوييد، تعجب مى‌كردند و مى‌گفتند: پس چه بگوييم؟ مى‌گفتيم از مسائل زندگى و برجستگيهاى عملى على(ع) بگوييد. در آن روز، اين مسائل برايشان روشن نبود؛ اما امروز چگونه است؟ امروز، براى همه روشن است[23].

2ـ قالب شعر باید متناسب باشد

هر شعرى، پيامى دارد. هنوز ذهنيت جامعه‌ى ما، تحليل درستى از شعر سپيد و شعر آزاد ندارد. البته براى من خيلى روشن نيست كه اين كار چه‌قدر ضرورت دارد. مى‌دانيد كه شعر نو و همين شعرهاى نيمايى را ما با ضرورتى قبول كرده‌ايم؛ و الّا بى‌خودى كه نمى‌آييم يك قالب مطلوب را بشكنيم. قالب شعر كلاسيك، قالب مطلوبى است. اگر كسى بگويد نامطلوب است، حرف درستى نزده است. اين وزن و قافيه، چيز خوب و مثبتى است؛ يك چيز منفى كه نيست.

اگر آدم بيايد به خاطر سنت‌شكنى، چيز مثبتى را بشكند و چيز ديگرى در بياورد، براى اين كار علتى لازم دارد. اصلاً نفس سنت‌شكنى، هيچ ايده‌ى مطلوبى نيست. سنت‌شكنى، حرفى است كه هيچ پشتوانه‌ى منطقى ندارد؛ مگر اين‌كه سنت غلط باشد، يا چيز بهترى در پيش باشد؛ آن‌وقت آدم سنت را مى‌شكند. حالا كه مى‌خواهيم اين وزن و قافيه را بشكنيم، آن چيز بهتر چيست؟ يا ضرورت كدام است؟

شعر نيمايى، آن ضرورت را بيان مى‌كرد و مى‌گفت من مى‌خواهم مطالب و مفاهيمى را كه جديد است، بيان كنم؛ ولى اينها در آن قالبها نمى‌گنجد. بنابراين، من مجبورم كه اين افاعيل را كم يا زياد كنم. يعنى به كمك كم و زياد كردن افاعيل، هم مقصود خودم را بيان كنم و هم اصلاً دستم باز باشد و يك وقت وزن و قافيه، من را محدود نكند. بنابراين، آن درست است؛ اما اين شعر سپيد ـ كه البته ما اسم آن را شعر آزاد مى‌گذاريم، زيرا شعر سپيد وزن دارد؛ يعنى همان شعر نيمايى ـ چه ضرورتى را ايجاب مى‌كند كه ما بكلى وزن را بشكنيم؟ شما مى‌توانيد همين مضمون را در يك چيز موزون بياوريد.

اين مسأله، براى بنده‌ى حقير كه با شما صحبت مى‌كنم، حل نشده است. البته سالهاست كه اين فكر وجود دارد و متعلق به حالا هم نيست. حدود سال 40 در اين فكر بوديم و روى آن، بحث و مطالعه و صحبت كرديم؛ ولى به نتيجه‌يى دست پيدا نكرديم. درعين‌حال، چون شعر و عروض نيمايى وزن دارد، آن را قبول داريم[24].

3ـ شعر باید قابل فهم باشد

شما بايد روشن كنيد كه چه مى‌خواهيد بگوييد. الان مثنويهاى دشوارى مثل «گلشن راز» داريم كه ملاحظه مى‌كنيد، چه‌قدر براى آن شرح نوشته‌اند. كسى مثل لاهيجى ـ كه فيلسوف است ـ نشسته براى «گلشن راز» شرح نوشته است. اگر كسى مطلبى را بلد باشد، شعر را كه نگاه كرد، بالاخره خواهد فهميد كه اين شعر، گوياى آن مطلب است. طورى نباشد كه شعر، گوياى مراد شاعر نباشد. يعنى اگر ذهن من گنجايش دارد كه آن مطلب را بفهمد، بايد از گفته‌ى شما آن را بفهمم. اگر گفته‌ى شما آن را نرساند، اين خروج از قواعد است.

 

ما يك وقت با آقاى معلم راجع به اين بيت «بيدل»:

حيرت دميده‌ام گل داغم بهانه‌يى است            طاووس جلوه‌زار تو آيينه‌ى خانه‌يى است

 

صحبت مى‌كرديم. قرار شد كه ايشان شرح خود را بنويسند و براى ما بفرستند؛ ولى بالاخره به وعده‌شان هم وفا نكردند! اين بيت يقيناً در ديوان «بيدل» معنا دارد؛ كمااين‌كه معلوم شد كه در شعر آقاى عزيزى، حيرت و آيينه و امثال آن هم با ديوان «بيدل» مرتبط است. اينها واژه‌هايى است كه «بيدل» به كار مى‌برد؛ ليكن الان در دنياى زبان فارسى، غير از برادران افغانى ـ كه در افغانستان، به «بيدل» ارادت صوفيگرانه دارند و من نمى‌دانم كه همانها هم چه‌قدر مى‌فهمند ـ در هيچ جاى ديگرى از جهان زبان فارسى، شعر «بيدل» رواج ندارد. اگرچه بالاخره عده‌يى به اين اشعار نگاه مى‌كنند؛ مثلاً برادر شاعرى مى‌خواند و در آن غرق مى‌شود و چيزى مى‌فهمد؛ اما اين‌كه ملاك شعر قابل فهم نيست.

شما كه شعر مى‌خوانيد، بايد من بفهمم. الان شما شعر مى‌خوانيد؛ ولى من نمى‌فهمم كه چه مى‌گوييد. اين، يك ايراد است. يا فارسى من بايد ضعيف باشد كه نفهمم، يا بايد مطلبى فراتر از گنجايش ذهن من باشد، يا من بايد به زبان شعر آشنا نباشم. اما اگر من فارسى بلدم، به زبان شعر آشنايم، فنون گوناگون ترصيع و مصنوعات شعر را هم كم و بيش مى‌دانم، اين مطلب هم مطلب خيلى غيرقابل فهمى نيست و درعين‌حال شما مى‌خوانيد و من نمى‌فهمم، اين يك عيب است.

مخاطب شما، فارسى زبان است. بالاخره شما بايد با مخاطبتان ارتباط بگيريد. هنرمند بايد قادر بر ارتباطگيرى با مخاطب خودش باشد؛ والّا هنرمندى كه نتواند مخاطبش را به خودش وصل كند، اين چه هنرمندى است؟ شما كه نمى‌خواهيد با يك قشر خاص، يا با چند نفر معدود حرف بزنيد؛ شما مى‌خواهيد با يك ملت حرف بزنيد؛ زيرا مايليد شعرتان ماندگار بماند. به نظر من، اينها جزو قواعد حتمى شعر و جلوتر از قواعد عروض و قافيه است؛ چون قاعده‌ى عروض و قافيه را شكستند، اما اين قابل شكستن نيست؛ اينها قواعد محاوره است[25].

4ـ باید هم درست حرف زد و هم طورى حرف زد كه يقيناً در آينده هم مخاطب داشته باشد

 

يك مسأله‌ى ديگر، مسأله‌ى زبان است. واقعاً اين يك هنر است كه انسان، هم درست حرف بزند، هم بعد از هفتصد سال وقتى كه غزل و گلستان و بوستانش را مى‌خوانى، آن را بفهمى و هيچ مشكلى نداشته باشى؛ خيلى عجيب است. زبان امروز، همان زبانى است كه حافظ و سعدى با آن حرف مى‌زدند. زبان امروز، زبان فردوسى نيست؛ ولى در خراسان اين مستثناست و در آن‌جاها رايج است. البته اين‌طور نيست كه بخواهم مدح خراسانيها را بگويم. نه، خيلى از كلماتى كه فردوسى در شاهنامه استعمال كرده، در مشهد ما جزو كلمات رايج است؛ يعنى استعمال مى‌شود و در همين گويش معمولى وجود دارد.

غرضم اين است كه اين واقعاً هنر است كه آدم طورى حرف بزند كه يقيناً در آينده هم مخاطب داشته باشد. اين اشعار را نه ‌فقط افراد فارسى‌زبان مى‌شناسند، بلكه در همه‌جاى دنياى اسلام شناخته شده است. آن وقتها ظاهراً دمشق و بغداد و ساير نقاط جهان اسلام را زير پر گرفته بود؛ امروز هم وقتى كه شما آن كتابها را باز مى‌كنيد و مى‌خوانيد، در فهميدنش اصلاً مشكلى نداريد؛ به شرطى كه فارسى را بلد باشيد. چنانچه كسى فارسى بلد نباشد، بحث ديگرى است. البته ما زبان سعدى و حافظ را توصيه نمى‌كنيم؛ زبان فصيح امروز را توصيه مى‌كنيم.

به نظر من، گاهى اوقات تركيبهاى زيادى درست مى‌شود، كه بايد قدرى جلويش گرفته شود. تركيب‌سازى هم شرايطى دارد. درست است كه زبان ما، زبان تركيبى است؛ اما بالاخره اين تركيب را چه كسى بايد بسازد؟ زبان فارسى، خصوصيتش تركيب‌پذيرى است و مى‌تواند بى‌نهايت مفهوم را در خودش جاى بدهد. گمان مى‌كنم كه هيچ زبانى مثل زبان فارسى نيست ـ حالا زبانهايى كه ما تا حدودى بلد هستيم؛ مثل عربى و تركى ـ كه بشود راحت دو يا سه كلمه را با هم تركيب كرد و مثلاً چيزى مثل «شترگاو پلنگ» درآورد. واقعاً شترگاو پلنگ يك حيوان است؛ اما موجودى كه هم شتر، هم گاو و هم پلنگ باشد، در عالم خارج وجود ندارد؛ در عين ‌حال شما قشنگ مى‌توانيد شترگاو پلنگ را در ذهنتان ترسيم كنيد[26].

من ديده بودم كه در مجامع اهل ادب و شعر مشهد ـ كه مردمان فاضل و با دركى آن‌جا بودند ـ اين لغتهاى دساتيرى و جعلى و من‌درآوردى را مى‌شناختند؛ اصلا از آهنگ لغت مى‌گفتند كه اين دساتيرى است؛ درست هم بود؛ تحقيق مى‌كردند، معلوم مى‌شد كه واقعا همين‌طور است. درعين‌حال، ما تركيبهاى دساتيرى نداريم. الان تركيب، دست همه افتاده و همه تركيب درست مى‌كنند! عجيب اين است كه بعضى از اين طباع عوام، يك تركيب خوب را خيلى ديرتر و سخت‌تر مى‌پذيرند تا تركيب غلط را[27]!

 

 5ـ يك شعر، غير از انسجام عرضى، انسجام طولى لازم دارد

 

يك شعر، غير از انسجام عرضى، انسجام طولى لازم دارد؛ حتى در غزل. يكى از خصوصياتى كه براى غزل نقل مى‌كنند، اين است كه ابيات آن به هم ربطى ندارد؛ البته اين تعريف خيلى ناقصى است؛ اين‌طورى نيست. در غزل، هر بيتى دنبال بيت ديگر نيست؛ اما در قصيده، هر بيتى دنبال بيت ديگر است؛ چون قصيده است. قصيده، يعنى مايقصد به چيزى. قصيده از قصد است؛ يعنى شما مقصدى داريد؛ مثلا اگر مى‌خواهيد كسى را مدح كنيد، آن مدح را در قصيده مى‌آوريد؛ اگر مى‌خواهيد فلان منظره را توصيف كنيد، آن توصيف را در قصيده مى‌آوريد؛ بنابراين، هر بيتى دنبال بيت ديگر است و يك توالى طبيعى دارد. در غزل، اين توالى طبيعى وجود ندارد؛ اما به اين معنى نيست كه به هم ربط نداشته باشد؛ مگر مى‌شود به هم ربط نداشته باشد؟ اگر غزل انسجام نداشت و چفت و بستش محكم نبود، امكان نداشت كه اين‌طور جا بيفتد. اصلا زيبايى به ميزان زيادى به انسجام و هماهنگى و همنواختى و همصدايى ارتباط دارد؛ بدون اين اصلا درست نيست. من ديدم كه بعضى از اين شعراى نزديك به زمان ما اشتباه مى‌كنند؛ دو مطلب در دو بيت مى‌گويند كه اصلا به هم ربطى ندارد؛ بلكه ضد هم است؛ خيال مى‌كنند كه اين از خصوصيات غزل است! علت اين است كه نكته را نفهميده‌اند و نمى‌دانند كه مقصود استاد فن از بى‌ارتباطى چيست. شما نگاه مى‌كنيد، مى‌بينيد كه ابيات يك شعر، از بيت بالا تا بيت پايين، به هم ربطى ندارد؛ يك جا مى‌بينيد كه بين دو بيت چيزى جا افتاده؛ معلوم است كه اين دو بيت به هم وصل نمى‌شود؛ در داستان هم عينا همين‌طور است. اگر از قطعات اين چهل تكه‌ى داستان ـ كه از اين چهل تكه، يك پارچه‌ى زيبا و مصورى درست شده ـ يك قسمت جا افتاده باشد، اين نقش ناتمام است؛ درست مثل اين‌كه از مجموع تكه‌هاى يك
داستان، يك نقاشى بزرگ به وجود بيايد؛ كه هم بايد بخشهايش زيبا باشد، و هم
ربط اين بخشها با يكديگر زيبا باشد. آن رمانى كه اشاره كردم، اين ويژگى را ندارد؛ اين اشكال بر آن وارد است؛ يعنى چفت و بستهاى داستانى آن قابل دفاع نيست. چه‌طور شد كه آدمى در ظرف هشت ماه، از يك شخصيت به شخصيت ضد خودش تبديل شد؟! نويسنده‌ى داستان براى اين پرسش جوابى ندارد. اين‌طور بايد نقد كنيد. در نقد خود، اسم طرف را هم بياوريد؛ اسم كتابش را هم بياوريد؛ نقاط قوتش را هم بگوييد[28].

 

6ـ باید واژه سازی کرد و زبان را ارتقا داد

واژه‌سازى براى زبان و پيش بردن و ترقى دادن زبان، يك امر بسيار مهم است. به نظر من، هنر بزرگ كسانى مثل سعدى يا حافظ يا فردوسى اين است كه هفتصد سال پيش يا هزار سال پيش، طورى حرف زدند كه ما امروز وقتى كه آن سخنان را باز مى‌گوييم، اصلا احساس غربت و وحشيگرى نمى‌كنيم؛ اصلا زبان، زبان امروز است؛ يعنى حقيقتا مى‌شود گفت كه هزار سال جلوتر از زمان خودشان حرف زدند. يقينا مردم زمان سعدى، به رسايى و شيوايى «بوستان» حرف نمى‌زدند؛ نثر آن دوره‌ها در اختيار ماست و داريم مى‌بينيم. «بوستان» يا «گلستان»، اين‌طور سليس و روان و شيواست. امروز وقتى كه انسان شعر آن زمان را مى‌خواند، مثل اين است كه دو نفر دارند با زبان شيرين فارسى امروز با هم حرف مى‌زنند؛ همين‌طور است حافظ؛ همين‌طورند بعضى از شعراى برجسته و خوب سبك هندى. على‌اى‌حال، بايد زبان را پيش برد؛ يعنى همچنان‌كه آنها جلوتر از زمان خودشان حركت كردند، ما هم بايد حركت كنيم[29].

7ـ ارتباط نسلی شعرا باید حفظ شود

شما از انفصال شعر كنونى و نثر كنونى با شعر دوره‌ى قبل از خود صحبت مى‌كنيد. ما در همان دوره‌اى كه آن شاعر فرضا برجسته اين شعر را گفته، ممكن است ده نفر شاعر ديگر داشته باشيم كه همان برجستگى را، يا بهتر از آن را داشته باشند. حالا آن شاعرى كه مورد نظر من بوده ـ كه نمى‌خواستم اسمش را بياورم و نمى‌آورم ـ شعرش در دانشگاه نيايد، اما شعر «اخوان» بيايد. كه فكر نمى‌كنم از لحاظ نشان دادن رتبه‌ى شعر دوره‌ى قبل، بالاتر از همه باشد. «اخوان» با من دوست بود. هم زمان رياست جمهورى با من يك نوع ارتباط رقيق داشت و هم بعد از رياست جمهورى ـ اين آخرى كه از يك سفر ظاهرا يكساله به اروپا، برگشته بود ـ نامه‌اى به من نوشت و شعرى گفت و بعد هم از دنيا رفت. بنابراين، «اخوان» اشكالى ندارد. واقعا چه لزومى دارد كه ما به سراغ اين‌كه كاملا مى‌تواند مورد استفاده قرار گيرد، نرويم؟ يعنى اين‌طور مى‌خواهم بگويم كه الان ضرورتى وجود ندارد؛ اگرچه من هيچ ايرادى نمى‌بينم كه اگر حقيقتا ما الان شاعر بزرگى داريم، شعرش مورد استفاده‌ى دانشجو قرار گيرد و از لحاظ علمى رويش كار شود. من هيچ اين را ممنوع نمى‌دانم؛ لااقل از نظر من ممنوع نيست. اين‌كه برنامه‌ها چگونه است، اطلاعى ندارم؛ ليكن چنين شاعرى به اين شكل واقعا من سراغ ندارم.

اين را هم شما بدانيد كه بعضيها اسمشان بزرگ است؛ در حالى كه خودشان چندان عظمتى ندارند و شعرشان خيلى داراى اهميت نيست. اگر پاى نقد به ميان آيد و بدون جنبه‌هاى شعارى، سره و ناسره در جزئيات مطرح شود، آن وقت معلوم مى‌شود كه بعضى فقط ادعا دارند! من غالبا از اين شعرهاى معاصر بى‌اطلاع نمى‌مانم. بعضى از حضرات شاعر، شعر مى‌گويند و ادعا مى‌كنند كه «ما چنين هستيم، ما چنان هستيم؛ ما در اين كشور ريشه‌ى شعريم!» در حالى كه ما مى‌دانيم چنين چيزى نيست. آن زمان كه وقت گل كار آنها بوده، درجه‌ى دو بودند؛ بعضيهايشان درجه‌ى سه بودند؛ از اينها بهتر در اين كشور خيلى بودند.

شعر معاصر را بايد كار كرد. شما در غزل، بهتر از «رهى معيرى» در زمان خودش، هيچ كس ديگر را پيدا نمى‌كنيد. «رهى» همان نسل متصل به امروز است. مرحوم «اميرى فيروزكوهى» هم همين‌طور. اينها همان شعراى برجسته‌اند. يا مرحوم «غلامرضا قدسى»، يا همين آقاى «قهرمان» كه الان در مشهد است و شاعر غزلسراى بسيار خوبى است. يا مثلا آقاى «صاحبكار» در مشهد كه شاعر غير مشهورى است، ولى غزلهايش خوب و ممتاز است. يا مثلا در كرمانشاه آقاى «بهزاد». اينها برجستگان شعر اين دوره‌اند. جوان شاعر امروز، شاعر بهتر از اينها واقعا نمى‌تواند پيدا كند[30].

8 ـ نقد شعر مهم است

جمع كردن جوانان و طلاب شاعر، كار بسيار خوبى است. بايستى به قدر همه‌ى استعداد و تا جايى كه امكان دارد، اين ذهن كشانده بشود. به نظر من، بى‌نهايت هم است و خيلى مى‌شود كار كرد؛ منتهاى مراتب، كار صرافى و نقادى شعر را جدى بگيريد.

انقلاب، خصوصياتى دارد. يكى از آنها اين است كه هر كسى احساس آزادى مى‌كند. طبع انقلاب اين است كه زنجيرها را مى‌گسلد و هر كسى احساس آزادى مى‌كند. البته زنجيرهايى از قانون را مى‌بندد؛ اما آن زنجيرهايى كه به مرور زمان به وجود آمده، انقلاب كه اينها را نمى‌بندد، اينها هم كه خودش به وجود نمى‌آيد. بنابراين، همه احساس آزادى مى‌كنند و اين چيز خوبى است؛ منتها من و شما بايد توجه داشته باشيم كه اين آزادى‌يى كه احساس مى‌شود، يك‌جا ـ مثلاً در شعر ـ خرابكارى نكند.

در سابق، اگر كسى در محيطهاى ادبى، شعرى مى‌خواند كه به‌هرحال مورد تأييد نبود، به‌طور طبيعى آن را طرد مى‌كردند. البته نمى‌خواهم بگويم كه در سابق هرچه شعر بود، خوب بود. نه، در سابق هم شعر چرند و شاعر بى‌ربط زياد داشتيم؛ كم هم نبودند، فراوان بودند و خيلى از آنها هم در حال حاضر هستند. اين، هيچ به معناى آن نيست كه بخواهم بگويم در آن‌وقت از جهتى بهتر بود؛ اما اين بود كه در آن‌وقت شعراى جوان، با اساتيد خودشان همسو بودند. الان بسيارى از شعراى جوان، با اساتيد شعر همسو نيستند؛ پس، راه استفاده‌ى از آنها بسته است. مثلاً همين اخوان (اميد)، درست است كه شعر كلاسيكش واقعاً شعر بسيار متوسطى است ـ هرچند خودش خيال مى‌كند كه شعر كلاسيكش خيلى خوب است ـ اما شعر نوى او خوب است و وى جزو اكابر اين فن مى‌باشد. با اين حال، شماها نمى‌توانيد از او استفاده كنيد؛ نمى‌توانيد برويد با او بنشينيد؛ چون او اصلاً شماها را نفى مى‌كند؛ شماها هم او را بكلى از رگ و ريشه نفى مى‌كنيد. مى‌بينيد كه اين راه بسته است. اين است كه الان چون آن راه وجود ندارد، شما در ميان خودتان بايد مسأله‌ى نقادى و صرافى و تصحيح شعر را جدى بگيريد و نگذاريد كه خداى نكرده كسى با تصور شعر گفتن، همين‌طور مدتى رشد كند و گروهى هم با او
 رشد نمايند. اين را خيلى دقت كنيد[31].

نسبت به شعر سختگيرى كنيد

بحمدالله امروز ما خوانندگان خوب داريم. خدا را شكر كه صاحب فكر و صاحب نظر سياسى و صاحب انگيزه زياد است و در اشعار و خواندنهاى شما كه در بعضى از مناسبتها آنها را مى‌شنويم و مشاهده مى‌كنيم، واقعا چيزهاى خوبى پيدا مى‌شود؛ اما توجه كنيد كه نسبت به شعر سختگيرى كنيد.

اين جلسه، جلسه مناسبى براى اين‌كه من بنشينم و بگويم كدام بيت، اگر اين‌طور بود، بهتر بود يا چه اشكالى داشت، نيست؛ اما اين كار بايد در مجامع ادبى انجام بشود. يعنى همين شعرى كه خودتان سروده‌ايد و ممكن است خوب هم باشد ـ قضاوت كلى نمى‌كنم ـ آن را در يك مجمع ادبى، وسط بگذاريد و به هر كسى كه آن شعر را نقد كند و اشكال بجايى بر اين شعر وارد نمايد، جايزه بدهيد تا قوى بشود. يا از اشعار خوبى كه ديگران دارند و يا از اشعار خوب خودتان استفاده كنيد. سعى كنيد اين گونه سطح شعرها را بالا بياوريد.[32]

در جلسات، شعر را كامل نقد كنيد

هنر خوب لازم است. حالا شما كارتان در باب هنر، كار شعر است؛ ان‌‌‌‌‌‌‌شاءاللَّه بايد هر چه بهتر و هرچه بيشتر آثار قدما و آثار اساتيد را بخوانيد، در آنها متوقف نباشيد، اما از نيكوئيهاى آنها اصلاً صرف‌‌‌‌‌‌‌نظر نكنيد و به آنچه كه تا حالا گيرتان آمده قانع نباشيد. من عرض بكنم تعريفهائى كه اول كرديم همه‌‌‌‌‌‌‌اش درست، اما اين معنايش اين نيست كه شعرهاى جوانهاى خوب و عزيز ما ـ كه ميخوانند و واقعاً تحسين ما را بر مى‌‌‌‌‌‌‌انگيزند ـ بى‌‌‌‌‌‌‌عيب است؛ نه، اينجا به آن معنا جلسه‌‌‌‌‌‌‌ى نقادى نيست كه آدم بنشيند، نقد كند و عيار شعر را مشخص بكند؛ والّا اگر پاى عيارسنجى باشد، اشكالاتى وارد خواهد شد. بايد اين اشكالات را خودتان پيدا كنيد. حالا اگر جلساتى مخصوص اين كار داريد ـ مثل آن انجمنهائى كه قديم ما در مشهد داشتيم و رفته بوديم و ديده بوديم؛ در تهران هم شنيده بوديم كه كم و بيش بود؛ اما نه به آن غلظت و استحكام مشهد؛ البته بنده جلسات تهران را شركت نكرده بودم و نديده بودم؛ اما مشهد خيلى جلسات خوبى بود؛ شعر را چكش‌‌‌‌‌‌‌كارى ميكردند ـ كه چه بهتر، اين خيلى خوب است، در آن جلسات شعر را كامل نقد كنيد؛ اگر هم نيست خود شما نگاه كنيد، دقت كنيد، فكر كنيد و عيب‌‌‌‌‌‌‌جويانه و با نگاه انتقاد به شعر خودتان نگاه كنيد تا ان‌‌‌‌‌‌‌شاءاللَّه اين را كامل كنيد. به نظر من اين ميشود. انس با شعر اساتيد موجب ميشود كه انسان بهتر بتواند بعضى از عيوب شعر خودش را پيدا كند[33].

 وضعیت کنونی شعر

شعر انقلاب رشد کرده است

انصافا شعر انقلابى دارد در ايران رشد پيدا مى‌كند. انقلاب افقهاى جديدى را در مقابل چشم ما باز كرد و حقايقى را نشان داد و واقعا شعر را از آن حالت ذهنى و تخيلى محض و غيرواقعى خارج كرد. حافظ كه آن غزليات را مى‌گفت ـ «دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند»، يا «دوش مى‌آمد و رخساره برافروخته بود» ـ غزلياتش واقعى بود؛ تخيلى نبود. بنده اكثر غزليات حافظ را عرفانى مى‌دانم؛ يعنى حقيقتا او دوش ديده بود كه ملائك در ميخانه زدند. او مكاشفه و دركى داشت و حقيقتى را مى‌ديد كه آن حقيقت با زبانهاى معمولى اصلا قابل گفتن نيست. در زبان معمولى، هر تعبيرى را به‌كار ببرند، نمى‌تواند عظمت آن مفاهيم و حقايق را بيان كند، يا حتى به آن اشاره‌يى بكند. اشعارى كه امام مى‌سرود، با توجه به همين مفاهيم و حقايق بود. امام خمينى، يك فقيه ورع مقدس آن‌طورى، مى‌بينيد كه از خال لب و از كمان ابرو و امثال اين واژه‌ها حرف مى‌زد؛ اينها اشعار واقعى است؛ اما اين چيزى كه در زمان ما از شعر حافظ تقليد مى‌شود، پندارى است؛ چون شاعر اصلا درك و حس نكرده و دارد به تقليد از شعر او شعر مى‌گويد ـ ببينيد كار تصنعى و تقليدى، چه‌قدر بد از آب درمى‌آيد ـ در حالى كه بعد از انقلاب، سوژه‌ها و مفاهيم و مضمونهاى شعرى، عينا واقعى شد؛ يعنى افراد به جبهه و ميدان مبارزه و ميدان انقلاب رفتند و جوانان و پدران و مادران حماسه آفريدند و به مسأله‌ى شهادت توجه خاصى شد؛ اينها اصلا افق جديدى را باز كرد كه هم مفاهيم و تعبيرات شعرى در آن هست، و هم مطالب واقعى است؛ اينها را شاعر حس كرده، لمس كرده و احساسات واقعى خودش را در قالب شعر ريخته است؛ اين مى‌شود شعر واقعى؛ يعنى صرفا نظم لفظ نيست؛ واقعا شعر است؛ لذا شعر رشد كرده است. حتى در قصه هم كه ما متأسفانه عقبيم ـ آن وقت هم عقب بوديم، الان هم همين‌طور ـ باز حالا بهتر از گذشته است؛ از اينها و از اين خاطره‌هاى خوبى كه مى‌نويسند، خيلى بايد استفاده كرد[34].

من امسال هم مثل پارسال دقت كردم تا بالا آمدن سطح شعر انقلاب را و شعر اين نسل را بسنجم؛ پارسال هم به گمانم همين را گفتم، امسال هم تأكيد ميكنم: من بوضوح دارم بالا آمدن اين سطح را مشاهده ميكنم؛ يعنى واقعاً شعرِ مجموعه‌‌‌‌‌‌‌ى شاعران انقلاب، امروز نسبت به ده سال قبل و پانزده سال قبل، يك رشد تحسين برانگيزى كرده. من، هم آن كسانى كه ديروز جوانها و نوباوگان انقلاب محسوب ميشدند ـ كه امروز الحمدللَّه به ميانسالى رسيده‌‌‌‌‌‌‌اند و همچنان در اين صراط پيش ميروند ـ و هم آن جوانهائى كه تازه وارد اين ميدان شده‌‌‌‌‌‌‌اند را ـ حالا من تازه شعر اينها را ميشنوم؛ شايد سالهاست وارد شده‌‌‌‌‌‌‌اند، منتها در آن حدى نبوده كه توى مطبوعات و كتابهائى كه به دست بنده ميرسد بيايد ـ واقعاً تحسين ميكنم. اغلب شعرهائى كه امشب خوانده شد، شعرهاى خوبى بود؛ خوبِ به معناى حقيقى كلمه، يعنى لفظِ خوب، معناى خوب، آهنگ و موسيقى خوب، گزينه‌‌‌‌‌‌‌هاى واژگانى خوب و گسترش تخيل را در اين شعرها ـ بخصوص توى شعر جوانها ـ آدم مشاهده ميكند؛ اينها خيلى مهم است. اينها همه، چيزهائى است كه نشان‌‌‌‌‌‌‌دهنده‌‌‌‌‌‌‌ى رشد و بالندگى نهال شعر در كشور ماست.

خب، يك مطلب اين است كه شعر دوران انقلاب ـ يعنى اين دوران سى ساله ـ دارد آزمايش خوبى از خودش نشان ميدهد؛ شعراى خوب ما هيچ تنزل و توقف ندارند؛ انسان اين را حس ميكند. قبلها و در دوره‌‌‌‌‌‌‌هاى قبل از انقلاب شعرائى را ديديم ـ شعراى بعضاً معروف ـ كه در يك برهه‌‌‌‌‌‌‌اى از عمرشان، يك اوجى گرفتند، اما بعد نزول كردند يا متوقف شدند يا سقوط كردند؛ بعدها كه نگاه ميكرديم، ميديدم شعرهاى بعديشان اصلاً هيچ لطفى ندارد. من نگاه ميكنم، مى‌‌‌‌‌‌‌بينم تا الان در بين شعراى ما اين جورى نبوده. حالا مثلاً فرض كنيد در همين جلسه، آقاى فريد، آقاى اميرى و آقاى ميرشكاك ـ اين دوستانى كه از پيش خوب شعر ميگفتند، بخصوص آقاى فريد و اينها را كه من درست يادم مانده ـ اين حركتِ به سمت شعر بهتر با معيارها و ميزانهاى شعر خوب را ادامه دادند؛ يعنى توقف نكردند، به طريق اولى‌‌‌‌‌‌ تنزل هم نكردند؛ اين مهم است.

علاوه بر اينكه رويشهاى جديدى هم ما داريم. اين جوانهائى كه دارم مى‌‌‌‌‌‌‌بينم، حقيقتاً من را شگفت‌‌‌‌‌‌‌زده ميكنند. شعراى جوان بعضى از شهرستانها كه مى‌‌‌‌‌‌‌آيند اينجا و شعر ميخوانند، وقتى من اينها را با شعراى آن شهر ـ در دوره‌‌‌‌‌‌‌ى جوانى خود من ـ مقايسه ميكنم، مى‌‌‌‌‌‌‌بينم اينها از آنها بهترند؛ با اينكه آنها بعضاً نامهاى معروف و شعراى معروف و صاحب‌‌‌‌‌‌‌نامى هم بودند؛ اما وقتى من نگاه ميكنم، مى‌‌‌‌‌‌‌بينم اينها بهتر از آنها شعر ميگويند. الان توى همين جلسه‌‌‌‌‌‌‌ى ما هم ـ حالا نميخواهم اسم بياورم ـ از شهرى شعرى خوانده شد كه من شعراى قبلى آن شهر را هم ميشناختم؛ چون من آنجا انجمن ادبى هم رفته بودم و چهره‌‌‌‌‌‌‌هاى معروف شعرى‌‌‌‌‌‌‌شان را هم ميشناختم. شعر اين آقائى كه امشب اينجا شعر خواند، از شعر همه‌‌‌‌‌‌‌ى آن شعرا كه من ميشناختم بهتر است! بنابراين اين يك آزمونى است براى شعر انقلاب؛ شعر انقلاب يك حركت مستمرِ رو به جلوى داراى اوج داشته. اين از لحاظ اصل اين معنا[35].

 

پیش بینی اوج شعرىِ مجدد در آینده نه چندان دور

 بنده پيش‏بينى مى‏كنم كه ان‏شاءاللَّه در آينده‏ى نه چندان دورى، ما يك اوج شعرىِ مجددى داشته باشيم از همين استعدادهاى جوان. البته بايد پيش بروند، بايد تكميل كنند، بايد شعرها پخته‏تر و عميق‏تر بشود و قطعاً خواهد شد. ان‏شاءاللَّه در دوران ما يك بناى رفيعى به وجود خواهد آمد كه يادآور دورانهاى اوج شعر در كشور ماست؛ چون شعر در دورانهاى تاريخى، پست و بلند داشته؛ در بعضى از دورانها، شعر اوج داشته. ما ان‏شاءاللَّه در آينده‏ى نه چندان دورى اين را خواهيم داشت[36].

(این مطلب را از وبلاگ دوست خوبم امیرحسین سیاهپوش برداشته ام.با سپاس فراوان از او.)

 



[1] . سخنرانى در ديدار با اقشار مختلف مردم نايين و ابرده‌ى خراسان و جمعى از خانواده‌هاى شهداى تهران، گرگان و چهاردونگه، اعضاى جمعيت هلال احمر، مسؤولان واحدهاى فرهنگى بنياد شهيد و خواهران دانشجوى دانشگاه اصفهان1368/06/29

[2] . بيانات در ديدار جمعى از مداحان اهل‌بيت به مناسبت سالروز ميلاد حضرت زهرا سلام‌الله‌عليها 18/06/1380

 [3] . سخنرانى در ديدار با جمع كثيرى از ذاكران و مداحان اهل بيت(عليهم‌السلام) در خجسته سالروز ولادت صديقه‌ى كبرى حضرت زهرا(س)28/10/1368

[4] . گفت و شنود در ديدار جمعى از جوانان به مناسبت هفته‌ى جوان07/02/1377

[5] . بيانات در ديدار با اعضاى شوراى سياستگذارى صدا و سيما 14/12/1369

[6] . بيانات در ديدار با شعراى مشهد 06/01/1369

[7] . ديدار جمعى از مداحان و ستايشگران اهل‌بيت (عليهم‌السلام)04/04/1387

[8] . سخنرانى در ديدار با جمع كثيرى از ذاكران و مداحان اهل بيت(عليهم‌السلام) در خجسته سالروز ولادت صديقه‌ى كبرى حضرت زهرا(س) 28/10/1368

[9] . بيانات در ديدار جمعى از شعراى آئينى‏25/ 03/ 1390

 [10] . بيانات در ديدار جمعى از شعراى آئينى‏25/ 03/ 1390

 [11] . بيانات در ديدار جمعى از شعراى آئينى‏25/ 03/ 1390

 [12] . بيانات در ديدار جمعى از شعراى آئينى‏25/ 03/ 1390

 [13] . بيانات در ديدار جمعى از شعراى آئينى‏25/ 03/ 1390

 [14] . بيانات در ديدار جمعى از شعراى آئينى‏25/ 03/ 1390

 [15] . بيانات در ديدار جمعى از شعراى آئينى‏25/ 03/ 1390

 [16] . بيانات در ديدار جمعى از شعراى آئينى‏25/ 03/ 1390

 [17] . بيانات در ديدار جمعى از شعراى آئينى‏25/ 03/ 1390

 [18] . بيانات در ديدار با شعراى سازمان تبليغات اسلامى 31/01/1369

[19] . بيانات در ديدار جمعى از شعرا 14/06/1388

[20] . بيانات در ديدار با اعضاى كنگره‌ى شعر حوزه 15/07/1370

[21] . بيانات در ديدار با شعراى سازمان تبليغات اسلامى31/01/1369

[22] . بيانات در ديدار با شعراى سازمان تبليغات اسلامى 31/01/1369

[23] . سخنرانى در ديدار با جمع كثيرى از ذاكران و مداحان اهل بيت(عليهم‌السلام) در خجسته سالروز ولادت صديقه‌ى كبرى حضرت زهرا(س) 28/10/1368

[24] . بيانات در ديدار با شعراى مشهد06/01/1369

[25] . بيانات در ديدار با شعراى سازمان تبليغات اسلامى31/01/1369  

[26] . بيانات در ديدار با شعراى سازمان تبليغات اسلامى 31/01/1369

[27] . بيانات در ديدار با اعضاى فرهنگستان زبان و ادب فارسى(551) 27/11/1370

[28] . بيانات در ديدار با اعضاى «گروه ادب و هنر» صداى جمهورى اسلامى ايران 05/12/1370

[29] . بيانات در ديدار با اعضاى فرهنگستان زبان و ادب فارسى27/11/1370

[30] . گفت و شنود در ديدار جمعى از جوانان به مناسبت هفته‌ى جوان07/02/1377

[31] . بيانات در ديدار با شعراى مشهد06/01/1369

[32] . سخنرانى در ديدار با جمع كثيرى از ذاكران و مداحان اهل بيت(عليهم‌السلام) در خجسته سالروز ولادت صديقه‌ى كبرى حضرت زهرا(س) 28/10/1368

[33] . بيانات در ديدار جمعى از شعرا 14/06/1388

[34] . بيانات در ديدار با اعضاى «گروه ادب و هنر» صداى جمهورى اسلامى ايران 05/12/1370

[35] . بيانات در ديدار جمعى از شعرا 14/06/1388

[36] . بيانات در ديدار جمعى از شعراى آئينى‏25/ 03/ 1390